نامه نگاری ها ۹
(...)
دیروز از صبح که بیدار شدم خیلی خوب نبودم و انگار با همه دعوا داشتم.... این بود که نخواستم بلافاصله جواب بدم تا دچار سوءتفاهم نشیم.... از اون روزهای احمقانه ای بود که آدم یهو از خواب بیدار میشه و میبینه بی دلیل خسته و کوفته است.
بعضیا میگن آدم وقتی میخوابه روح از بدنش جدا میشه ... بعضیا میگن روح تو بعدهای جدیدی از زمان حرکت میکنه و مثلاً میتونه به آینده بره و اینکه ما گاهی اوقات دچار دژاوو میشیم به همین دلیله؛ نمیدونم این حرفها تا چه حد درست هستند ولی دیروز واقعاً وقتی بیدار شدم انقدر صحنه های مختلف توی ذهنم اومدند که نمیتونم حتا توضیحشون بدم چون خیلی قروقاطی بودند و بی ربط... بعضیاشون انقدر واقعی بودند که فکر میکردم همین دیروز اتفاق افتاده اند ولی هرچی بیشتر زمان میگذشت و بیدارتر میشدم، بیشتر میفهمیدم که خواب بوده....
انگار دیروز روحم توی خواب زیادی به گذشته و آینده سفر کرده بود و حسابی خسته بود؛ این بود که کلاًدیروز، روز خیلی تلخ و کلافهواری بود.
(...)
دیروز از صبح که بیدار شدم خیلی خوب نبودم و انگار با همه دعوا داشتم.... این بود که نخواستم بلافاصله جواب بدم تا دچار سوءتفاهم نشیم.... از اون روزهای احمقانه ای بود که آدم یهو از خواب بیدار میشه و میبینه بی دلیل خسته و کوفته است.
بعضیا میگن آدم وقتی میخوابه روح از بدنش جدا میشه ... بعضیا میگن روح تو بعدهای جدیدی از زمان حرکت میکنه و مثلاً میتونه به آینده بره و اینکه ما گاهی اوقات دچار دژاوو میشیم به همین دلیله؛ نمیدونم این حرفها تا چه حد درست هستند ولی دیروز واقعاً وقتی بیدار شدم انقدر صحنه های مختلف توی ذهنم اومدند که نمیتونم حتا توضیحشون بدم چون خیلی قروقاطی بودند و بی ربط... بعضیاشون انقدر واقعی بودند که فکر میکردم همین دیروز اتفاق افتاده اند ولی هرچی بیشتر زمان میگذشت و بیدارتر میشدم، بیشتر میفهمیدم که خواب بوده....
انگار دیروز روحم توی خواب زیادی به گذشته و آینده سفر کرده بود و حسابی خسته بود؛ این بود که کلاًدیروز، روز خیلی تلخ و کلافهواری بود.
(...)
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۴ ساعت 14:15 توسط امیر
|