حکایت مایی که نیم قران هم نمیارزیم!!
حس بدی نیست که یه نفری نگران آدم باشه! آدم گاهی اوقات حس میکنه که میتونه مهم هم باشه! اما گاهی اوقات هم هست که نمیدونی چه کسی نگرانته؛ مثلاً یه رفیقی که شاید بشناسیش و شاید نشناسیش؛ یکی که شاید یه زمانی خیلی با هم دمخور بودین یا شاید اصلاً تا حالا ندیده باشیاش و وقتی میاد و برات کامنت خصوصی میگذاره و نمیدونی طرف کیه، کلی احساسات خود پوآرو بینیات ورقلمبیده میشه و میزنی تو کار گذشته و این صوبتا و هی مخت میره تو فرغون که این طرف کیه که نگران ما شده؟!
بعد یعنی اصولاً چرا؟ مگه تو کی هستی که نگرانت هم بشن؟ سر تا تهت نیم قرون هم به زور میارزه.... ها؟
بعد یعنی اصولاً چرا؟ مگه تو کی هستی که نگرانت هم بشن؟ سر تا تهت نیم قرون هم به زور میارزه.... ها؟
اینجاست که آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم بیشتر نمیارزه (البته شلوارکی که الان پامه یه نمه همچین جنسش خوبه و چینی نیست؛ شاید بشه چند یورویی بالاش داد!)؛ چی میگفتم؟ آهان... آدمی که سر تا تهش نیم قرون هم نمیارزه دچار یک حس خودشیفتگی همراه با کنجکاوی با چاشنی فضولی مزمن میشه و نمیدونه چکار کنه!!
خلاصه که خانم یا آقای s، بنده رسماً دو نقطه تشکر بابت این همه لطف شما، اما جون من اگر نگران من هستی، رخ بنمای تا خدای نکرده از فضولی پس نیافتیم به مولا!!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۰۴ ساعت 17:59 توسط امیر
|