مارکو مایوس سرش رو تکون می‌ده و می‌گه: دیروز می‌خواستم خودم رو ازپنجره پرت کنم پایین ولی بعدش ترسیدم...؛ یعنی وقتی به این فکر کردم که بعدش پلیس زنگ می‌زنه به پدرم تو پالرمو و اون باهاس این همه راه پاشه بیاد اینجا و جسدم رو تحویل بگیره دست و پام شروع کرد به لرزیدن و منصرف شدم!

با اینکه ترس برم داشته بود، سعی کردم عادی یا حتا بی تفاوت باشم؛ اینطور مواقع با کسی که می‌خواد خودکشی کنه شاید بهتر باشه با تمسخر برخورد کنی تا بفهمه چقدر فکرش مسخره است. 
بهش گفتم: آره؛ می‌دونم، من هم خودم همین حال تو رو دارم و درکت می‌کنم؛ ولی تو رو خدا یه راه کم درد و مطمئن تر انتخاب کن... اومدی و از پنجره خودت رو انداختی پایین و نمردی و مثلاً تا آخر عمر فلج شدی... ها؟

برقی تو چشماش دیدم. لیوان آبجو رو بلند کرد و یه قُلُپ ازش خورد و گفت: تو راه بهتری سراغ داری؟
خندیدم و گفتم: قرار نیست من بهت راه نشون بدم!
گفت: اوکی! قبول! ولی می‌گی حال من رو می‌فهمی، یعنی خودت هم داری بهش فکر می‌کنی... نه؟
سرم رو انداختم پایین و حرفی نزدم؛ دستم رو خونده بود. گفتم: آره... ولی فقط در حد فکره... یعنی بیشتر داستانه تا واقعیت!
گفت: بگو بهم... بگو چطور تو ذهنت برنامه ریزی کردی؟
مجبور بودم براش توضیح بدم. به دختری که توی بار کار می‌کرد علامتی دادم و از دور بهش فهموندم "یه لیوان بزرگِ دیگه" و بعدش شروع کردم به توضیح دادن:
"فکرش رو بکن با همهء پولی که داری بخوای بری یه شهری که همیشه دوست داشتی ببینش؛ مثلاً برای من همیشه این شهر سیه‌نا بوده. بعدش بری توی یه هتل گرونقیمت و به هر حال کردیت کارد هم داری و می‌تونی از اون استفاده کنی؛ می‌ری قشنگ شهر رو می‌گردی، حال و حولت رو می‌کنی و بهترین شامپاین رو می‌خوری و بهترین شراب رو با بهترین استیک فیورنتینا می‌زنی بر بدن و شب یکی مونده به آخر اقامتت حول و حوش ساعت هفت، میای تو اتاقت توی اون هتل خوشگله و موسیقی مورد علاقه‌ات رو می‌ذاری و شروع می‌کنی به خالی کردن بطری جانی واکر ِ بلک لیبل طوری که از شدت مستی هیچ دردی رو حس نمی‌کنی. بعدش قرص هایی رو که از قبل آماده کردی می‌ریزی توی یه نعلبکی و با قاشق چایخوری خوردشون می‌کنی و می‌ریزیشون تو همون لیوانِ جانی واکر و همه‌اش رو می‌ری بالا... در ضمن یادت باشه که وقتی در رو می‌بندی، پشت در اون کاغذ Don't Disturb Please رو بچسبونی که فردا صبح خدمهء هتل واسه تمیز کاری نیان تو اتاقت! اینطوری راحت تا ظهر کلکت کنده است. بدون درد و خونریزی... تازه قبلش کلی هم خوش گذروندی!"

مارکو با چشمهای گرد شده از تعجب داشت به من و خونسردی‌ام نگاه می‌کرد... انگار باورش نمی‌شد انقدر راحت و خونسرد بتونم راجع به این موضوع حرف بزنم. پیشخدمت لیوان بزرگ آبجو رو گذاشت روی میز و لبخندی زد. پولش رو دادم و تشکر کردم و رفت.
مارکو انگار بخواد مچم رو بگیره، گفت: ولی خب این همه قرص رو از کجا می‌خوای گیر بیاری؟ اینجا داروخونه بدون نسخه که این همه قرص به آدم نمی‌ده و هیچ دکتری هم انقدر آرامبخش واسه آدم تجویز نمی‌کنه!
بهش گفتم: من از ایران کلی قرص "زپام-دار" با خودم آوردم... اگر تاریخ مصرفشون نگذشته باشه هنوز کار می‌کنند!

با خوشحالی ازم خواست قرص ها رو بهش بدم. بهش گفتم: تو دیوونه ای که این حرفها رو باور می‌کنی... من نه قرص دارم نه برنامه برای کشتن خودم! اینا رو گفتم که یه کم بفهمی چقدر این تفکر احمقانه است... که چقدر مسخره است آدم بخواد خودش رو از بین ببره.
خندید و گفت: می‌دونم.. فهمیدم... داشتم شوخی می‌کردم که یه کم بخندیم!

سرم رو به علامت تایید تکون دادم و لیوان رو بلند کردم و همونطوری که داشتم ازش می‌خوردم فهمیدم نه من حرف‌های اون رو باور کردم، نه اون حرفهای من رو...
تو ذهنم چاکّونِ باخ-بوزونی بود با اجرای صفحه‌ای و قدیمی میکلانجلی و تصور خوابیدن با این موسیقی بی نظیر!