شما اگر باشید دیوانه نمیشوید؟
اینجور موقعها عین یه فیلم سینمایی میمونند! یعنی اگر من فیلمنامه نویس بودم تمام این لحظه ها رو ثبت میکردم تا یه زمانی توی یکی از نوشتههام ازشون استفاده کنم؛
مثلاً فکرش رو بکن که بعد از شنیدنِ یک نهء گنده که به اندازهء ده برابر تمام زندگیات بار سنگینی گذاشته رو قلبت و همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتی رو هم همچین خورد و خاکشیر کرد، پاشی بری در چوبی رو به حیاط خلوت رو باز کنی و بعد ببینی یه گل قاصد چسبیده به در و بایستی و نگاش کنی و فکر کنی که خب، حالا چه خبر خوشی قراره بهم برسه مثلاً؟
بعدش گل قاصد رو برداری و رهاش کنی تو هوا و منتظر بمونی که بره پی کارش ولی جهت باد طوری باشه که قاصدکِ داستان رو ورداه بیاره توی خونهات و بره زیر میز کارت. بعد همین که خم میشی تا برش داری، یه تقویم مال سال قبل رو پیدا کنی که خیلی وقت پیش، یه دوستی روی حساب ارادتی که به حافظ داشتی بهت هدیه داده چون هر هفتهء این تقویم همراه با یه شعر حافظه و تو کلاً یادت رفته که همچین تقویمی هم داشتی!
بعد لای تقویم رو باز کنی و خیلی عجیب و غریب همونطوری که تو فیلمنامههه توسط جناب خدا نوشته شده برسی به هفتهای که بازهء بین ۱۸ تا ۲۵ مردادِ پارسال رو شامل میشه! بعد پوزخند بزنی که بیا،... تقویم هم داره به ریشت میخنده؛ بعد صفحهء مقابلش رو نگاه کنی و ببینی چه شعری از حافظ رو برای اون هفته انتخاب کردند؛ و اونجاست که دیگه تمام تنت شروع میکنه به لرزیدن و نمیتونی جلوی سرگیجهات رو بگیری... بعد با صدای گرفتهات بخونی:
روز وصل دوستداران یادباد
یادباد آن روزگاران یاد باد
....
پ.ن: کور شم اگر یک کلمه از این اتفاقات رو دروغ گفته باشم!