دنیا
امانوئله لبخند معروفش رو به لب داره و همونطور که پک محکمی به سیگارش میزنه چشمهاش رو تنگ میکنه و میگه:
من خوشحالم از اینکه اومدم اینجا.... تا وقتی تو سیسیل بودم، همون آدمها رو میشناختم. همون آدمهای همیشگی؛ اینجا ولی الان با کلی چیز جدید آشنا شدم. دوست و آشنای آلمانی دارم، رفیق اتریشی دارم، با یونانی ها اختلاط میکنم، دوست ایرانی دارم، با یه کامرونی هرازچندگاهی میرم بیرون... تازه میفهمم چقدر چیزهای متفاوت تو دنیا وجود داره واسه یاد گرفتن... واسه دیدن... واسه تجربه کردن.
من خوشحالم از اینکه اومدم اینجا.... تا وقتی تو سیسیل بودم، همون آدمها رو میشناختم. همون آدمهای همیشگی؛ اینجا ولی الان با کلی چیز جدید آشنا شدم. دوست و آشنای آلمانی دارم، رفیق اتریشی دارم، با یونانی ها اختلاط میکنم، دوست ایرانی دارم، با یه کامرونی هرازچندگاهی میرم بیرون... تازه میفهمم چقدر چیزهای متفاوت تو دنیا وجود داره واسه یاد گرفتن... واسه دیدن... واسه تجربه کردن.
سرم رو به علامت تایید تکون میدم؛ اما قلبم میگه که خسته ام از تجربه و آدمهای جدید... خسته ام از این بی هویتی... انگار نه من به جایی تعلق دارم و نه جایی به من تعلق داره.
دنیا به طرز وحشتناکی گنده است؛ یعنی کلاً جای گندهایه برای زندگی کردن.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۰۶ ساعت 10:12 توسط امیر
|