چقدر این روزهایی که آدم از سر صبحش با استرس از خواب بیدار می‌شه (شاید بهتر باشه بگم می‌پره) اعصاب خورد کن هستند! اون وقته که آدم هی می‌خواد به خودش بقبولونه که مال اون هفت هشت تا آبجوی دیشب بوده و معدهء خالی و دوباره (بخوان صدباره) دیدن هامون و قلیونِ پشتش و صدای مادربزرگ پیر که می‌گه "تنها موندی... غمخواری نداری..." و اشکی که واسه اومدنش باهاس ناز بغض گلو رو بکشی و آخرش هم در نیاد؛
آره... تقصیر این اتفاقات بوده و هیچ ربطی نداره که تو یهو دلت هُرری ریخته پایین و بدون دلیل برای بار چندم از همون سر صبح دچار حملهء عصبی و استرس شدی!
آره باباجونِ من؛ پاشو برو یه قهوه واسه خودت ردیف کن و یه دوش بگیر و بشین یه سلکشن بزن از هرچی باخ و بتهوون و برامس و بقیهء بر و بچه‌ها تو "دو مینور" نوشته‌اند و بعدش بشین به خوندن و حرص بخور و بخند و بغض کن و عصبانی شو و منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو و یهو بعد به خودت بیا و ببین چهار ساعته حتا واسه قضای حاجت هم از پشت این کامپیوتر لعنتی بلند نشدی و باز منتظر شو و منتظر شو و منتظر شو....

منتظر شو تا بگذره این استرس... اما نمی‌گذره لامصب... نمی‌گذره! بعد باز دوباره خودت رو قانع کن که وقتی چهارتا فنجون قهوه تو چهار ساعت می‌خوری پس باید هم استرس داشته باشی و بی‌خود و بی‌دلیل گوشت تنت هی بلرزه و بلرزه...

منتظر شو و منتظر شو و ....
بالاخره باید بگذره؛