از شرّ این همه دروغ، این همه درد، این همه...
یکی به نماز پناه میبرد، یکی به خرید میرود!
یکی مشت مشت قرص میخورد، یکی بطر بطر مشروب!
یکی تریاک، هرویین، حشیش؛
یکی کراک، شیشه، ال اس دی...
یکی ساکت میشود، یکی میگرید!
یکی بغض میکند، یکی خشمش را فرو میخورد!
یکی آه میکشد، یکی خمیازه؛
یکی زار میزند، یکی فریاد؛
یکی قرآن را از لب طاقچه برمیدارد، یکی حافظ را؛
یکی فیلم، یکی کتاب؛
....
یکی مشت مشت قرص میخورد، یکی بطر بطر مشروب!
یکی تریاک، هرویین، حشیش؛
یکی کراک، شیشه، ال اس دی...
یکی ساکت میشود، یکی میگرید!
یکی بغض میکند، یکی خشمش را فرو میخورد!
یکی آه میکشد، یکی خمیازه؛
یکی زار میزند، یکی فریاد؛
یکی قرآن را از لب طاقچه برمیدارد، یکی حافظ را؛
یکی فیلم، یکی کتاب؛
....
وقتی درد مشترک باشد، مهم نیست چه میکنی؛ مهم این است که اثر آن کاری که میکنی چه خواهد بود.
پ.ن: من به موسیقی پناه میبرم! از شر این همه دروغ، این همه خیانت، این همه حرفهای مفت و تکراری، این همه پلشتی که همراه این روزهایمان شده.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۱۲ ساعت 14:48 توسط امیر
|