آرزوی من...
... بعد من میشینم به این فکر میکنم که چطور میشه آدم توی یه روستای خوش آب و هوا، بالای کوه و نزدیک تر به آفتاب و درخت ها و بالای رودخونهء هراز زندگی کنه.
چرا شدنی نباشه این آرزو؟
من به این فکر میکنم که ای کاش میشد دور شد از این همه چیزهای احمقانهای که به نام استانداردهای رفتاری بهمون غالب کردند.
من روزی این کار رو عملی میکنم؛ خیلی دیر هم نه... یک روزی همین حوالی، مطمئن باشید که خونهام رو جایی میسازم که به خدا نزدیک تر باشه؛ که به همه نزدیک باشه و از همه دور. که درش به روی همهء دوستانم باز باشه... که خودم نونش رو از نونوایی لب جادهء هراز بخرم و بیام بالا؛ که خودم پنیرش رو از بقالی آب اسک بخرم... که وقتی دلم گرفت و خسته شدم از کارهام، پاشم برم اون قهوه خونهء سر جاده بشینم یه چای بخورم و یه قلیونی چاق کنم؛ که هر وقت دلم خواست پاشم برم سر جاده و جلوی اولین اتوبوسی که رد میشه رو بگیرم و برم شمال پیش دایی هادی، پیش حسین، پیش مادرجون؛ که هر وقت خبری شد، پاشم برم تهران واسه کافه نشینی و رفیق بازی و کنسرت و نمایشگاه و سینما؛ که هر وقت دلم خواست کتابم رو بنویسم، آهنگم رو بسازم و با همون چندرغازی که در میارم آروم و راحت و فارغ از این همه کثافتی که هر روز داره دنیا رو میگیره زندگی کنم.
آره،... این آرزوی منه! دیدید چقدر شدنیه؟ دیدید چقدر راحته؟ مگه چه خبره توی این دنیا که انقدر داریم خودمون رو عذاب میدیم؟ چه اتفاقی افتاده که فرو رفتیم تو گرداب روزمرّگی ها و عادت های هر روزه و مثل بقیه شدن؟
این آرزوی منه؛ جاش هم برای خیلی از دوستام معلوم و شناخته شدهست و قدم همهء دوستان روی چشم منه. دوستانی که صمیمیت اون خونه رو از نزدیک دیدند... که پاکی آفتابش رو حس کردند، که آبی آسمونش رو فهمیدند و من یه روزی اونجا زندگی خواهم کرد و میدونم که زندگی واقعی یعنی همون که اونجا پیدا میشه.