زمان معنا را حمل میکند...
بازآ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لالهء تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینهام
عشقت غم دیرینهام
باز آ چو گل در این بهار
سر را بنه بر سینهام
..............
اینا رو دیشب داشتم واسه خودم آروم آروم زمزمه میکردم؛ بعد از سالها شناختن این ترانه، انگار تازه دارم بار معنایی تکتک واژههاش رو توی مغزم حس میکنم...
یعنی انگار تازه میفهمم «سکوت خلوت» یعنی چی؛ که «داغ حسرت» چقدر واقعاً میسوزونه؛ که «روی تو آیینهام» چقدر خاطره از شباهت، با خودش به همراه داره و ...
بعد ببینم، میشه گریه نکرد اونوقت؟
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۳۰ ساعت 20:45 توسط امیر
|