خیلی از مواقع پیش اومده، که وقتی فیلم یا به خصوص سریالی می‌بینم یا کتابی می‌خونم، ناخودآگاه خودم رو خیلی شبیه به یکی از کاراکتر ها حس می‌کنم! فکر کنم برای خیلی‌ها پیش اومده باشه این مساله؛ مثلاً همیشه تو فرندز حس می‌کردم یه چیزی‌ام تو مایه های راس که درس خوندن و یادگرفتن رو دوست داره و گاهی اوقات می‌خواد واسه بقیه سخنرانی کنه و خل مشنگه و تو روابط عاشقانه‌اش با ریچل دیوونه بازی درمیاره و با اون ویژگی‌های اعصاب خوردکنش کلاً گند می‌زنه به روابطش و اینا!
یا تو لاست، دایی جان ناپلئون* و ...!

امروز که از خواب بیدار شدم، حس کردم چقدر شبیه پدر اگنس تو رمان جاودانگی میلان کوندرا هستم؛ یعنی انگار این پدره که کلاً توی این کتاب نقش چندانی هم نداره و خیلی خیلی حضور کمی داره، یه جورایی شبیه به اون چیزیه که من از خودم تو چند سال آینده می‌بینم؛ یه آدم آرومی که حتا وقتی برای قدم زدن می‌ره بیرون از خونه و دو تا پسربچهء تخس جلوش رو می‌گیرند و می‌گن حق نداری از اینجا رد شی، راهش رو کج می‌کنه و با بچه‌ها کاری نداره و ازشون اطاعت می‌کنه؛ طوری که شاید بقیه فکر کنند ازشون حساب برده و ترسیده! شاید نمی‌دونند که این، ترس نیست که  بی‌تفاوتیه در مقابل اون چیزی که تو ذهن همه به عنوان یک رفتار درست یا غلط جا افتاده.... یعنی آدمی با صفر و یک های منحصر به فردش... متعلق به خودش....

تازگی ها خیلی خودم رو این ریختی تصور می‌کنم و ... و خب به بقیه حق می‌دم قضاوتهای خاص درباره‌ام داشته باشند؛ نه اینکه برام خیلی مهم باشه قضاوت دیگران، ولی اینکه تا این اندازه آدم بتونه خود واقعی‌اش رو کشف کنه، جالبه!




*کاملاً بی ربط: کلاً تو دایی جان ناپلئون، این رابطهء بین اسدالله میرزا و سعید یه چیزیه تو مایه های رابطهء هومن با من!