خانم کومل من رو با شعرهای هرمان هسه آشنا کرده بود؛ سالها پیش ایدهء نوشتن موسیقی روی بعضی از شعرهای هسه رو تو سرم می‌پروروندم تا چند وقت پیش که بالاخره دو تا از اون ایده‌ها رو آوردم روی کاغذ؛ یه سری موسیقی رومانتیک برای آواز و پیانو. هنوز یک شعر دیگه‌ش هم هست که شاید نوشتمش شاید هم نه، چون به نظرم خیلی پیش پا افتاده میاد.
دیروز که طبق قرار هر هفته سه شنبه، داشتیم با هم قهوه می‌خوردیم براش از تموم شدن کارها گفتم و خیلی خوشحال بود که می‌تونه به زودی بشنودشون. کلی هم بهم اصرار کرد که روی یکی از شعرهای دیگهء هسه به اسم «سپتامبر» کار کنم؛ همیشه از این شعر تعریف می‌کرد و می‌گفت صدای پاییز رو می‌شه توی این شعر شنید. بهش گفتم اگر اشتباه نکنم ریشارد اشتراوس این شعر رو به موسیقی درآورده ولی من هنوز نشنیدمش و فقط تو تاریخ موسیقی مطالعه کردم درباره‌ش و شاید من هم جرات به خرج بدم و این کار رو بکنم.

امروز که بالاخره تونستم این کار اشتراوس رو بشنوم با خودم گفتم «تو اصولاً دیگه غلط می‌کنی حتا به فکر آهنگسازی بیافتی، چه برسه به اینکه دقیقاً روی همین شعر کار کنی»! ریشارد اشتراوس، تو آخرین سالهای زندگی‌ش چهار تا لید روی چهار تا از شعرهای هرمان هسه می‌نویسه که یکی از اونها همین «سپتامبر» هست. اعتراف می‌کنم که رسماً وقتی این کارها رو شنیدم از آهنگسازی مایوس شدم؛ یعنی کم آوردم؛ یعنی نمی‌دونم واقعاً می‌تونم موسیقی به این عظمت خلق کنم یا نه؟ که اگر نمی‌تونم بهتره وقتم رو خیلی تلف نکنم و برم دنبال یه کار دیگه.

خیلی کم پیش اومده که من از موسیقی اشتراوس لذت ببرم ولی این بار حس می‌کنم که وارد یه دشت بی انتها شدم و همینطور دارم از فرط جنون تو موسیقی بی نظیر این آهنگساز عجیب و غریب به طرف ناشناخته‌ها می‌دوم.
یعنی اگر هزار دلیل برای اینکه من روی «سپتامبر» هرمان هسه موسیقی بذارم وجود داشته باشه، همین که اشتراوس به این شکل اون رو به موسیقی درآورده کفایت می‌کنه تا منصرف بشم؛ یه جاهایی واقعاً آدم جسارتش رو برای همیشه از دست می‌ده....