بعد، هیچ می‌دانی؟
بعضی از روزها هستند که کلاً نمی‌خواهی که تمام نشوند؛ که انگار از همان اول صبح کسی یا چیزی، غمی یا دردی، بیخ گلویت را چنگ زده و نه چای و قهوه درمانش است، نه موسیقی و فلسفه، نه شعر و ادبیات، نه حتا وبگردی.
نمی‌گذرد لامذهب و نمی‌گذارد به کارهایت برسی و دوست داری تمام نامهای بزرگی را که با آنها سر و کار داری به زباله‌دان زیر دستشویی ِ آشپزخانه منتقل کنی و در نوستال‍ژیِ بی دلیل خودت غرق شوی.

بعضی از روزها اینگونه آغاز می‌شوند؛ با بغضی بی دلیل، دلشوره‌ای مدام، غمی بی تعریف و انتظاری کشنده از برای چیزی که حتی نمی‌دانی چیست و چرا انتظارش را می‌کشی. 
اینها دردهای روزی مثل امروز هستند که باید سکوت کنی و دم برنیاوری‌، چون شاید جواب شوخی و خنده‌ای را به تلخی بدهی و کسی را باز از خودت برنجانی؛ یادت باشد که قول داده بودی دیگر هیچوقت آگاهانه اشتباهی نکنی که برایش مجبور به معذرت‌خواهی باشی.

آری؛
بعضی از روزها اینگونه می‌گذرند؛ تلخ و سنگین و ساکت.