بعضی از روزها...
بعد، هیچ میدانی؟
بعضی از روزها هستند که کلاً نمیخواهی که تمام نشوند؛ که انگار از همان اول صبح کسی یا چیزی، غمی یا دردی، بیخ گلویت را چنگ زده و نه چای و قهوه درمانش است، نه موسیقی و فلسفه، نه شعر و ادبیات، نه حتا وبگردی.
نمیگذرد لامذهب و نمیگذارد به کارهایت برسی و دوست داری تمام نامهای بزرگی را که با آنها سر و کار داری به زبالهدان زیر دستشویی ِ آشپزخانه منتقل کنی و در نوستالژیِ بی دلیل خودت غرق شوی.
بعضی از روزها اینگونه آغاز میشوند؛ با بغضی بی دلیل، دلشورهای مدام، غمی بی تعریف و انتظاری کشنده از برای چیزی که حتی نمیدانی چیست و چرا انتظارش را میکشی.
اینها دردهای روزی مثل امروز هستند که باید سکوت کنی و دم برنیاوری، چون شاید جواب شوخی و خندهای را به تلخی بدهی و کسی را باز از خودت برنجانی؛ یادت باشد که قول داده بودی دیگر هیچوقت آگاهانه اشتباهی نکنی که برایش مجبور به معذرتخواهی باشی.
بعضی از روزها هستند که کلاً نمیخواهی که تمام نشوند؛ که انگار از همان اول صبح کسی یا چیزی، غمی یا دردی، بیخ گلویت را چنگ زده و نه چای و قهوه درمانش است، نه موسیقی و فلسفه، نه شعر و ادبیات، نه حتا وبگردی.
نمیگذرد لامذهب و نمیگذارد به کارهایت برسی و دوست داری تمام نامهای بزرگی را که با آنها سر و کار داری به زبالهدان زیر دستشویی ِ آشپزخانه منتقل کنی و در نوستالژیِ بی دلیل خودت غرق شوی.
بعضی از روزها اینگونه آغاز میشوند؛ با بغضی بی دلیل، دلشورهای مدام، غمی بی تعریف و انتظاری کشنده از برای چیزی که حتی نمیدانی چیست و چرا انتظارش را میکشی.
اینها دردهای روزی مثل امروز هستند که باید سکوت کنی و دم برنیاوری، چون شاید جواب شوخی و خندهای را به تلخی بدهی و کسی را باز از خودت برنجانی؛ یادت باشد که قول داده بودی دیگر هیچوقت آگاهانه اشتباهی نکنی که برایش مجبور به معذرتخواهی باشی.
آری؛
بعضی از روزها اینگونه میگذرند؛ تلخ و سنگین و ساکت.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۲۰ ساعت 17:41 توسط امیر
|