حکایتی است وقتی دل رضا نمی‌دهد؛ و می‌دانی که چیزی در این میان گم شده که نمی‌دانی چیست... چیزی را انگار به تو نگفته‌اند، که هرچه به این در و آن در کوبیدی، رهایی نیافتی از شرّ این پرسش بی جواب؛ که همین جواب را از تو پنهان کرده‌اند و تو در امیدی بی دلیل دست و پا می‌زنی تا از این طوفان بی رحم رهایی پیدا کنی و هرچه بیشتر پا می‌کوبی بیشتر فرو می‌روی و هرچه بیشتر دست تکان می‌دهی، کمتر می‌بینندت.

حکایتی است غریب، وقتی باید شکل دیگری بیاندیشی، طور دیگری فکر کنی، جور دیگری ببینی و نمی‌دانی چطور و از کجا این همه تغییر باید از آسمانِ بلا ظاهر شود و تو را در بی‌خبری بگذارد تا بمیری اما نه در درد خودپرستی.
حکایتی است غریب هنگامی که می‌دانی شاید تمام اینها بازی احمقانه‌ای است که به نام شناخت به تو غالب کرده‌اند و تو نیک می‌دانی بازیگردان آن کیست و چه می‌کند و چه ادامه‌ای برای این بازی متصور شده، اما قدرت بیانش را نداری.

حکایتی است غریب، آری...
که تنها زمان،
تنها گذر زمان،
تنها سختی گذر زمان،
تنها سنگینی سختی گذر زمان، 
آن را روزی از روزهای خدا به تو نشان خواهد داد.

و من زمان را به مبارزه می‌طلبم امروز.