یه چیزی که تو این مدت به شدت ذهنم رو درگیر خودش کرده اینه که، اصولاً نمی‌تونم به هیچ چیزی محکم چنگ بندازم. انگار اعتقاد و اعتمادم رو نسبت به چیزهای خیلی خیلی ساده و پیش پاافتاده از دست داده‌ باشم. 

چند ماه پیش آرزو می‌کردم زودتر تابستون بیاد تا من برگردم ایران... کلی به دلم صابون زده بودم و با فکر کردن به دوباره دیدن ها و با هم بودن ها و ... بود که شب می‌خوابیدم و صبح یکی از چیزایی که بهم انگیزه می‌داد تا روز رو شروع کنم همین بود 
و حالا؟

با اینکه نسبتاً مطمئنم که زمستون به احتمال زیاد یه سفر کوتاه به ایران دارم باز هم ته دلم خوشحال نیستم؛ یعنی اصلاً اطمینانی به این سفر ندارم؛ از کجا معلوم که اون هم دوباره به گند نخوره؟
دیگه انگار هیچ حسی وجود نداره که بشه یه آتیش تو این دل صابمُرده و کاری کنه که حس کنی هنوز تو زندگی‌ات هدفی داری؛ که انگار چیزی هنوز هست که به خاطرش حاضر باشی سختی ها رو تحمل کنی.

ولی وقتی نیست، دیگه هزاری هم به خودت تلقین کنی و بخوای از گیر این وضعیتی که نه سرت معلومه و نه تهت، بیرون بیای، کاری رو از پیش نبردی؛ که فقط عین سگی که مدام دنبال دم خودش داره دور خودش می‌چرخه، هی داری توی یه دور باطل به خودت می‌پیچی و شاید تنها اطمینان از این باشه که اطمینانی وجود نداره.