X, Y , Z,...
پدربزرگ گفت: امروز خیلی تو خودتی... چیزی شده؟
گفتم: نه... راجع به موضوع ایکس داشتم فکر میکردم و اینکه اگر اتفاق ایگرک بیافته و من مثلاً چند ماه دیگه به طرف قضیهء زد کشیده شده باشم و بعدش دوباره اتفاق فلان و بهمان بشه چطور از پسش بر میام و چطور میتونم تحمل کنم؟
پدربزرگ از اون نگاههای عاقل اندر سفیهش بهم انداخت و گفت: بچه جون تو اصلاً نمیدونی این چندماه بعد که داری میگی کجا هستی! یادته چند ماه پیش فکر میکردی الان باهاس تهران باشی و چه و چه و چقدر قراره خوش بگذره؟ انقدر به این ایکس و ایگرک و زد و کوفت و زهرمار فکر نکن. هر اتفاقی رو تو لحظهء خودش براش نسخهش رو پیدا کن وگرنه هم حال رو از دست دادی و هم آینده رو! تازه معلوم نیست همین فردا زنده باشی یا نه!
گفتم: نه... راجع به موضوع ایکس داشتم فکر میکردم و اینکه اگر اتفاق ایگرک بیافته و من مثلاً چند ماه دیگه به طرف قضیهء زد کشیده شده باشم و بعدش دوباره اتفاق فلان و بهمان بشه چطور از پسش بر میام و چطور میتونم تحمل کنم؟
پدربزرگ از اون نگاههای عاقل اندر سفیهش بهم انداخت و گفت: بچه جون تو اصلاً نمیدونی این چندماه بعد که داری میگی کجا هستی! یادته چند ماه پیش فکر میکردی الان باهاس تهران باشی و چه و چه و چقدر قراره خوش بگذره؟ انقدر به این ایکس و ایگرک و زد و کوفت و زهرمار فکر نکن. هر اتفاقی رو تو لحظهء خودش براش نسخهش رو پیدا کن وگرنه هم حال رو از دست دادی و هم آینده رو! تازه معلوم نیست همین فردا زنده باشی یا نه!
بعدش هم راهش رو کشید و رفت...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۰۶ ساعت 8:25 توسط امیر
|