این عادت به نوشتن و حس ثبت شدن چه خوب چه بد انگار تبدیل شده به یک مرض درمان نشدنی و دائمی؛

وقتی این حس دوری از واقعیت‌ها و پدیده‌های روزمره‌ای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده می‌بیند و نه می‌تواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگی‌شان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمی‌توانند این همه جای خالی و شکاف‌هایی که گاه واقعاً آزاردهنده‌تر از همیشه می‌شوند را پر کنند.

امروز در طالع بینی روزانه‌ام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!


* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافه‌ای در همان حوالی می‌رویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه می‌خواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزه‌ای است!