از راهروی سلف سرویس که می‌خوام بیام بیرون یکی از بچه های دانشگاه رو می‌بینم که ایستاده و داره روزنامه رو ورق می‌زنه. نمی‌شناسمش؛ یعنی از اون دسته آدماییه که تو دانشگاه همدیگر رو می‌بینین و به هم سلام می‌کنین و از کنار هم رد می‌شین ولی نمی‌دونین اسم اون یکی چیه. وقتی دارم از کنارش رد می‌شم، چشمم میافته به صفحهء روزنامه و عکسی که از ندا تو اون صفحه کار شده بود.
آروم می‌ایستم کنارش؛ تیترها رو می‌خونم. دختره سرش رو بلند می‌کنه و من رو می‌بینه؛ طبق معمول سلامی می‌کنیم و لبخندی می‌زنیم. روزنامه تیتر زده که ضارب ندا شناسایی شده. بهش می‌گم: "خبرها اینجا یه کم دیر می‌رسند. این بابا هفتهء پیش شناسایی شده بود."
اعتنایی نمی‌کنه؛ از چشمهاش معلومه که به شدت عصبانیه. می‌گه: "اگر این آدم دم دست من بود با مشت و لگد می‌افتادم به جونش و تا حد مرگ می‌زدمش!"
برام خنده دار بود که یه دختر ایتالیایی انقدر غیرتی بشه!
ادامه داد: "یعنی این آدم رو باید بگیرند و فقط بزنند... انقدر بزنندش که بمیره!"
اینجا دیگه جا خوردم. گفتم: "بهت نمیاد انقدر خشن باشی دخترجان!"
گفت: "از وقتی اون فیلم رو دیدم انگار یه طرف قلبم ایرانی شده باشه... ما اینجا راحتیم و تو شاید حتا ندونی که ایرانی ها چقدر دوران سختی رو دارند می‌گذرونند."
اینجا مطمئن شدم که اون هم مثل خیلی های دیگه فکر می‌کرده من ایتالیایی هستم. لبخندی زدم و دست چپم رو آوردم بالا تا پارچهء سبز دور مچم رو ببینه.
تو نگاهش بهت بود و تحسین.
تو نگاه من غم بود و شادی.

هیچوقت مثل اون روز تا این اندازه نفهمیده بودم افتخار کردن به این ایرانی بودن یعنی چی.