گیج شدهام!
البته مسائل هر کسی مطمئناً به خودش مربوط است، اما وقتی پای رفقا به میان میآید مسائلشان تنها به خودشان ختم نمیشود؛ مثل الان من که شدهام سنگ صبور مشکلات یکی از بهترین دوستانم، که میخواهد با پسرکی که با اوست، رابطهاش را تمام کند تا با آن یکی که قبلنتر ها با او بوده دوباره شروع کند و من این وسط هم رفیق این یکی هستم هم رفیق آن یکی و هم رفیق آن پسرکی که قبلنتر ها در زندگی این دوست صمیمیام حضور داشته.
حالا هر سه میخواهند با من مشورت کنند؛ هر سه زنگ میزنند، اساماس پشت اساماس و من هم دلم نمیآید اگر بتوانم کمکی باشم، دریغ کنم؛ شاید کمک من تنها در حد گوش کردن و «گوش بودن» باشد، گوش بودن برای این یکی که از شوریدگیهایش بگوید و آن یکی که از دردهایش حرف بزند و آن یکی که قبلنتر هم بوده از ترسهایش از شروعی دوباره.
خستهام از فکر کردن به این همه پیچیدگی در روابط انسانها؛ به اینکه چرا انسان تا این حد غامض و دشوار است؛ اینکه چه خواست درونییی در وجود انسان نهادینه شده تا او را به سمت میل به گریز از ثبات هدایت میکند.
دیروز همخانهام میگفت «من وقتی فهمیدم دوست پسر سابقم از ماندگاری رابطه و بودن با من مطمئن شده، او را ترک کردم». این میل به گریز از موقعیتهای تعریف شده، به سمت رهایی از روتین شدن را درک میکنم اما نمیفهمم چرا انسان همیشه به دنبال ثبات و آرامش است و وقتی آن را به دست میآورد، تمام همتش را صرف این میکند تا خود را از آن جدا سازد؟
شاید البته این مساله به این برمیگردد که دایرهء انسانهایی که من با آنها سروکار دارم ختم به یک سری موزیسین و موزیکولوگ میشود که در ذات خود دیوانه و شوریدهاند،... که اگر نبودند، راهی بهتر برای گذران زندگی پیدا میکردند!