تازگی‌ها دارم به این نتیجه می‌رسم که یک سری از کارها را اگر به طور مداوم و جدی پیگیری نکنم شاید نه تنها ارزشمندی‌اش برایم کمتر شود، که حتی مانند ورزشکاری که مدتی از ورزش دور می‌ماند برای دوباره شروع کردنش واقعاً دچار مشکلات زیادی بشوم.
به طور مثال همین وبلاگ‌نویسی که در این دو سه روزه چه به خاطر بازی‌های همیشگی بلاگفا چه به خاطر سرگرم بودن به کارهای دیگر کمتر فرصت شد تا تمرکز داشته باشم برای نوشتن دو خط زیر عکسی از مجموعهء «در راه...»  یا تفالی به خواجو زدن و همراه شدن با شاعر کرمانی ِ عزیز.

همین امروز پُر بودم از ایده‌ها و  سوژه‌های مختلف برای نوشتن و به بحث گذاشتن اما انگار همین دوری موقتی دردسرساز شده و دستم به نوشتن نمی‌رود؛ نه اینکه وبلاگ‌نویسی آنچنان مسالهء حیاتی‌یی باشد؛ یعنی نه اینکه نفس نوشتن و وبلاگ‌نوشتن باشد که در این میان برایم مهم به نظر برسد اما به نوعی برایم این باور را بوجود آورد که شاید دلیل دور شدنم از خیلی از کارهای مورد علاقه‌ام همین باشد. مثلاً همین آهنگسازی که مدتهاست از آن دور شدم و گاه‌گداری چیزکی نوشته‌ام در این سالها نمونه‌ء مناسبی است تا بیاندیشم واقعاً آنطور که تا به حال فکر می‌کردم این آهنگسازی بوده که من را رها کرده یا من بودم که او را به حال خود گذاشتم؟ یعنی آنقدر به خودم مطمئن بودم که به جد معتقد بودم کافی است برای نوشتن و خلق کردن اراده کنم و چیزی بالاتر و مهم تر از همین خواستن نیست.

نه!
امروز که با دقت بیشتری نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که وقتی در میانهء کار، آن را به حال خود رها کنی و آنقدر مطمئن باشی که تنها نشستن و تمرکز کردن را برای خلق کردن کافی بدانی یا منتظر باشی تا الهامات آسمانی (!) به سراغت بیایند، تنها داری خودت را گول می‌زنی و بس!
امروز می‌بینم که نه الهامات آسمانی (!) من را رها کرده‌اند، نه گامهای ماژور و مینور دشمن خونی‌ام شده‌اند، نه نت‌ها در گوشه و کنار ذهنم پنهان هستند؛ نه... همه‌شان حاضرند و آماده و این منم که تمرینم را از دست داده‌ام، مانند دونده‌ای که سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و تنها به این فکر می‌کند که روزی در سالهای نه چندان دور مدالی بر سینه‌اش آویخته بودند، پس هروقت بخواهد می‌تواند دوباره از روی صندلی چرخدارش بلند شود و دویدن آغاز کند در حالی که بلند شدن همان و قدم از قدم برنداشتن همان؛

اگر از همین چیزهای کوچک درس گرفتی که هیچ، وگرنه بدان که کلاهت پس معرکه‌ است.



پ.ن: این چند روز وقت کمی برای اینترنت داشتم و با دوست جدیدی آشنا شدم که در همین حوالی زندگی می‌کند و توی همین یکی دو روز آشنایی بیچاره‌اش کردم که باید انقدر به ایتالیایی حرف بزنی تا حرف زدنت خوب شود،... و یادم رفته بود که اگر بنا به خوب شدن چیزی باشد باید به خودم هم کمی نگاه کنم؛... اگر مدتهاست از موسیقی‌هایم راضی نیستم و چیزی نمی‌نویسم دلیلش این نیست که یادش نگرفته‌ام یا سرچشمهء احساسات و خلاقیتم خشک شده؛ که فقط باید دوباره بنشینم و با پروریی و گستاخی تمام بنویسم و بنویسم و نترسم از هیچ چیز همانگونه که این دوست را توصیه می‌کردم به حرف زدن و حرف زدن و نترسیدن.