کابوس
تمام مدت به این فکر میکردم که تا چند دقیقهء دیگر اثری از من در این جهان وجود نخواهد داشت؛ از این فکر سرمای بدی تمام وجودم را فرا گرفت. زانوهایم میلرزید و به یاد نمیآوردم برای چه قرار است اعدامم کنند. به پوچ بودن زندگی فکر میکردم و برای اولین بار فهمیدم زندگی خیلی ارزشمندتر از آنچیزی بود که همیشه فکرش را میکردم و این بار هیچکدام از آن فلسفهبافیهای همیشگی در باب بی ارزش بودن تمام کارهای بشر و پوچگرایی دائمییی که همیشه در طول این چندسال همراهم بود کمکی نمیکردند و تازه، یبش از هرچیزی باعث میشدند تا خشمگین باشم برای فرصتهای از دست رفته. زانوهایم میلرزیدند اما نباید زندانبانها میفهمیدند که ترسیدهام؛ اما ترسیده بودم؛ خیلی هم ترسیده بودم.
به کارهایم فکر میکردم؛ به ناتمام ماندنشان... به دلارامی که هیچوقت زاده نشد؛ به تمام کسانی که دوستشان داشتم اما آنجا نبودند؛ انگار کسی خبر نداشت از اعدام شدنم.
وقتی به حیاط رسیدم صداها بیشتر و بیشتر شده بودند طوری که هیچ چیزی نمیشنیدم. ترس تمام وجودم را گرفته بود اما به روی خودم نمیآوردم. سمت راست پنج شش نفری را آماده کرده بودند برای اعدام؛ همگی طنابی به گردن داشتند و زیر پایشان آن چارپایههای معروف بودند که به محض ورود من شروع کردند به زدن زیر آن چارپایهها. صدای زجهء زنهایی به گوش میرسید که نمیدانستم از زور خشم زار میزنند یا غم. سمت چپ اما گروه دیگری بودند که وقتی چارپایه ها را از زیر پاهاشان زدند، روی هوا معلق نشدند و با زانو به روی زمین افتادند و طناب همچنان دور گردنشان بود؛ آدمهای گروه سمت راست در حال جان دادن بودند و سمت چپیها تقلا میکردند که دوباره روی زمین بایستند و نمیدانم چرا دائم به زمین میافتادند.
چند زن و مرد سیاهپوش به گروه سمت چپ حملهور شده بودند و آنها را با چوب و چماق به قصد کشت میزدند و فریاد میکشیدند «اگر طناب دار خفهتان نکند، خودمان میکشیمتان» و خون بود که از سر و کلهء گروه سمت چپ بیرون میزد. نگاهم را دزدیم به سمت گروه سمت راست که در هوا معلق بودند و در اثر باد شدید پاییزی در هوا به عقب و جلو میرفتند. سرهای خمشده و گردنهای کج و آن طرف گروه سمت چپ در حال دست و پا زدن و تقلا برای نجات یافتن بودند و مرد و زنهای سیاهپوشی که با چوب و چماق آن ها را به قصد کشت میزدند.
در آن لحظه تمام آرزویم آن بود که در میان گروه سمت راست باشم تا دست کم ظرف چند ثانیه و با درد کمتری با این جهان خداحافظی کنم؛ برگشتم و به زندانبانهای پشت سرم نگاهی انداختم. هر دو لبخندی بر لب داشتند و سیگاری بر لب و از کتک خوردن گروه سمت چپ داشتند لذت میبردند. تقلایی کردم و دستانم را که از پشت بسته بودند از دستانشان رها کردم و شروع کردم به دویدن. چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از آن زنهای سیاهپوش به طرفم دوید و چوبی که در دست داشت را بالا آورد تا به سرم بکوبد...
......
این خواب آنقدر واقعی و حقیق بود که هنوز به یاد آوردنش آزارم میدهد.