همیشه انگار قرار است فاصله‌ای باشد برای اینکه خودت را بهتر ببینی و بیشتر بشناسی؛
در نوشتهء قبلی‌ام نوشته بودم «ابرهای بالاسر را ببین که داستانِ زندگی‌شان را می‌نویسند...داستان زندگی‌مان را خودمان خواهیم نوشت» و الان که بهتر نگاه می‌کنم، می‌بینم که این ماییم که نوشته شدن داستان ابرهای بالاسرمان را می‌بینیم، تجزیه و تحیلیش می‌کنیم، با هر حرکتی وقتی تکه‌های کوچک و بزرگ ابر از این شکل به شکلی دیگر در می‌آیند، خیالبافی‌هایمان را آغاز می‌کنیم و حتا در بیشتر موارد انگار می‌دانیم حرکت بعدی و تغییر شکل بعدی قرار است چه باشد یا چه نباشد.
اما ابرهای بیچاره و از همه‌جا بی‌خبر شاید خودشان ندانند که داستانِ زندگی‌شان را چطور دارند می‌نویسند همانطور که ما هم خیلی از وقت‌هانمی‌دانیم در حال نوشتن چه داستانی برای زندگی‌مان هستیم؛ می‌خواهم بگویم تنها با دور شدن از خود و رها کردن جریان فکر در فاصله‌ای دورتر از آنچه هستیم و جایی که ما را با خودمان پیوند می‌دهد، شاید بتوانیم گوشه‌ای از تغییراتی که در داستان هر روزهء زندگی‌مان اتفاق می‌افتاد را ببینیم و آن را بررسی کنیم و گاهی اوقات حتا پیش‌بینی کنیم. 
تنها با این دور شدن از خود و فاصله گرفتن است که راه را بهتر می‌یابیم؛ اسمش مراقبه باشد یا تمرکز و عبادت و... مهم نیست!
مهم این است که بدانی تا وقتی در خودت غرق شده‌ای، نخواهی توانست تصویر درستی از خودت، راهت و زندگی‌ات به دست آوری.