باور کنید
گفته بودم؛
گفته بودم؛
بارها گفته بودم؛
میدانستم انگار....
گفته بودم؛
بارها گفته بودم؛
میدانستم انگار....
گفته بودم و میدانستم «پاییز» که بیاید زندگی آسانتر میشود.
به سرپایینی ِ داستانمان نزدیک و نزدیکتر میشویم....
باور کنید دوستان،
باور کنید...
من نیک میدانستم که از شادی گریزی نیست؛ از زیبایی گریزی نیست؛ از رنگ، از موسیقی، از عشق گریزی نیست.
فقط باید باور کرد.... باید ایمان داشت مانند ابراهیم و سر خم نکرد در مقابل تردید!
تنها آن هنگام که چاقو بر گردنِ عزیزترینت بگذاری،
تنها وقتی عزیزترینت را از دسترفته ببینی،
تنها در اوج آن همه رنج است که شاید او را دوباره باز بیابی...
باور کنید دوستان...
من این را نیک میدانستم!
پ.ن: تقدیم به ... (+)
پ.ن: و اساماس میاد که از محبت هم گریزی نیست....
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۱۵ ساعت 23:5 توسط امیر
|