رویا
وقتی گوشش میکردم حس کردم کارهای آدم بچههاش نیستند؛ یعنی اگر قرار باشه من نسبت به کارهایی که تا حالا نوشتم قیاسی از نظر حس شخصی و رابطهء احساسی بیان بکنم، میتونم بگم که کارهام مثل عشقهام یا مثل روابط عاطفیام هستند؛ بعضیا اونقدر این حس عاشقانه توشون زیاده که هیچوقت نمیتونی فراموششون کنی و بعضیها هم شبیه به یکی از اون روابط یه شب هم.خوا.بگی میمونند که دووم چندانی ندارند.
ولی بعضی از این کارها شبیه به اون دسته از عشقهایی هستند که تکمیل نشدند؛ یعنی میدونی که بالاترین و برترین حسیه که داشتی، ولی حالا بنا به دلایلی این عشق ناقص مونده، تموم نشده و همین ناقص بودنهست که تبدیل میشه به یک درد.
امروز وقتی «رویا» رو گوش میدادم دقیقاً همین حس رو داشتم و با اینکه بعد از اون کار، کارهای زیادی ساختم که خیلی ازشون راضیترم و خیلی بیشتر به مذاق دیگران خوش آمده، ولی باز هم حس میکنم هنوز کاری حسیتر و صمیمیتر از اون کار هنوز ننوشتهام... و وقتی با خودم فکر میکنم، میبینم که ۱۲ سال مدت کمی نیست برای اینکه از این حس عبور کنی و بتونی ازش بگذری پس معلومه اون حس ۱۲ سال پیش که موقع نوشتن «رویا» داشتم، واقعاً خاص و ویژه بوده.
«رویا» همیشه برام بهترین موسیقییی بوده که نوشتم، ولی این ناقص بودنش، این ضبط بدش و درک نشدنش همیشه برام آزار دهنده است، طوری که اگر روزی بهم بگن فقط یک ماه از عمرت باقی مونده، هر چی دارم و ندارم میفروشم تا دوباره بنویسمش و این بار با کیفیت بهتری ضبطش کنم تا همه اونطوری این کار رو بشنوند که من تو ذهن خودم میشنوم.
آره؛ کارهای آدم مثل عشقهاش هستند؛ بعضیا عالیاند، بعضیا معمولی و بعضیا همیشه و برای همیشه «تک» و یگانه خوهند بود.