پرندهء کوچک خانهء من
اینجا پرندهای هست که هر صبح سر ساعت هفت، و هر عصر بین ساعت پنج و شش شروع میکند به خواندن. صدایش را خیلی دوست دارم هرچند نمیبینمش. بالای درختی مینشیند که از حیاط کوچک خانهء من پیدا نیست. امروز عین دیوانه ها پنجره را باز کردم و صدایش را برای یکی دو دقیقهای ضبط کردم. دوست داشتم از این صدا و از این منظره خاطرهای اینجا بماند.

(عکس متعلق به دو سال پیش است)
گاهی اوقات آدم نمیداند چقدر میتواند خوش شانس باشد که به جای صدای بیل و کلنگ و بوق ماشین و موسیقیهای مضحک و اعصاب خورد کنی که انگار میخواهند بیچارگی ِ شنوندهاش را از داخل ماشین تا چهار خیابان آنطرف تر فریاد بزنند تا بلکه مورد توجه قرار گیرد، این موهبت نصیبش شده که در شلوغ ترین ساعت های روز، در خانهء کوچکی که در محلهای بی سر و صدا قرار دارد، میتواند صدای خواندن پرندهای را بشنود که زمان زیستیاش را انگار با دقیق ترین ساعت های سوییسی هماهنگ کردهاند و سر ساعت میتواند صدای خواندنش را بشنود و بی توجه به بخاری که از فرط سرما از دهانش بیرون میزند به این فکر کند که بهار نزدیک است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۰۵ ساعت 20:36 توسط امیر
|