۱- ... و قداستی که میان این لحظه ها جاری است؛ لب‌هایی که پر از واژه اما خاموش‌اند و پروانه‌ای که شمعش را گم کرده...

۲- وقتی حتا در تنهایی‌هایت هم می‌خواهی قوی باشی؛ می‌خواهی مرد باشی؛ می‌خواهی بغض‌ها را فرو دهی. انگار او اینجاست و آن روی ضعیف روحت را می‌پاید. آه که گریه کردن چه کار سختی شده است این روزها...

۳- این روزها... این روزها...؛ دوستی می‌گفت* همه آنقدر گرم کارشان هستند که فراموشت کرده‌اند و حتی نمی‌گذارند دوستشان داشته باشی. این روزها... می‌آیند و می‌روند. خشک و خالی؛ بدونِ حتا قطره اشکی که تنهایی‌هایت را کمی معنا بخشد. اما می‌دانی که می‌شود فراموش نکرد... که فراموش نمی‌کند؛ که فراموش نمی‌کنم. 

 

--------

* از این نوشته قرض گرفته‌ام!