رُم
نشستهاست وسط میدان کنار فوارهای که آب را از دهان موجودات خیالی و عجیب و غریب بیرون میریزد؛ زیر آفاتبی نه خیلی داغ و آسمانی نه خیلی خالی از ابر.
تکه نانی را که از پیشخدمت بار تقاضا کرده بود در دست دارد و ریز ریز میکند و به زمین میاندازد تا کفترهای میدان پانتئون را به دور خود جمع کند؛ تا آنها هم چیزی برای خوردن داشته باشند.
کفترها آرام و قرار ندارند و دنبال آخرین تکه نانی هستند که از دستان مهربانش به روی سنگهای چندصد سالهء این میدان قدیمی میافتند.
میپرسم: این پرنده ها با هم کتک کاری هم میکنند؟
میخندد و همانطور که تکههای ریز نان را در دستش نگه داشته، میگوید: حیوانی که گوشت نمیخورد، دعوا هم نمیکند!
تکه نانی را که از پیشخدمت بار تقاضا کرده بود در دست دارد و ریز ریز میکند و به زمین میاندازد تا کفترهای میدان پانتئون را به دور خود جمع کند؛ تا آنها هم چیزی برای خوردن داشته باشند.
کفترها آرام و قرار ندارند و دنبال آخرین تکه نانی هستند که از دستان مهربانش به روی سنگهای چندصد سالهء این میدان قدیمی میافتند.
میپرسم: این پرنده ها با هم کتک کاری هم میکنند؟
میخندد و همانطور که تکههای ریز نان را در دستش نگه داشته، میگوید: حیوانی که گوشت نمیخورد، دعوا هم نمیکند!

+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۲۶ ساعت 13:7 توسط امیر
|