دم عید،
بوی خونه تکونی؛ بوی وایتکس... بوی دوری!

دم عید،
تنهایی‌ها و دور هم بودن ها؛
پیک شادی های احمقانه و دید و بازدید های زورکی!

دم عید،
آجیل و شیرینی نخودچی؛
عیدی و اسکناس های نو!

دم عید،
اومدن و حس نکردنش؛
رفتن و نفهمیدنش؛
بودن و گذروندنش؛

همه‌اش یه خاطره‌ی خیلی دور.
دم عید،
دم عیدی که نه بوی بهار رو داره، نه صدای نوروزخانِ کوچه باغهای شمال رو می‌شه شنید، نه حاجی فیروز داره، نه آتیش بازیِ چهارشنبه سوری، نه عیدی، نه بوسه، نه لحظهء سال تحویل، نه کلاً هیچ چیزی که بخواد به یادت بیاره کی هستی و از کجایی.

همه چیز یه خاطره می‌شه و می‌شینی اینجا از دور بهش نگاه می‌کنی و با خودت فکر می‌کنی چقدر همهء اون لحظه‌ها هم دور هستند؛ که دیگه نیستند و فقط داری خودت رو با یه سفرهء هفت سین و لباس نو گول می‌زنی...!
اینجا نه بوی عید میاد، نه بوی بهار.... اینجا جز بوی شاش سگ توی خیابونهاش بویی نمیاد!
پس بد نیست خودم رو گول نزنم و نوروز رو واگذار کنم به اونایی که حسّش می‌کنند.

من با فرهاد، خوشم: