شبانه...
بعد بنشینی و با خودت فکر کنی چقدر برای همین شش دقیقه موسیقی برای پیانو زجر کشیدم؟ چقدر کشیده باشم خوب است؟ منظورم از نظر نسبی بودنِ ماجراست؛ یعنی کاری که تا این حد ساده و روان بود، تا این اندازه ساده و روان هست چرا باید نوشتنش، ثبت کردنش، و به سرانجام رساندنش تا این اندازه عذاب دهنده باشد؟
خیلی چیزها هستند که دلیل نمیشناسند؛ لابد شنیدهاید که گفتهاند «دوست داشتن دلیل نمیخواهد»! این هم از همان دسته است؛ گاهی اوقات بعضی نوشتنها هستند که سختی و نرمیشان دلیل نمیشناسد، منطق ندارد. درگیرت میکند، تمام ذهنت را به چالش میکشد، برای هر بالا و پایین کردنِ این یا آن نُت باید انگار هزار بار بمیری و زنده شوی اما به سختیاش میارزد؛ به دردسرش میارزد چون وقتی آن نقطهء پایانی را میگذاری پای آخرین سطر، لذتی تجربه میکنی که کم نظیر است.
و این، آخر هر نوشتنی به سراغت نمیآید؛ بعضی کارها هستند که خاص هستند... ویژه هستند، فرق دارند،... قوامشان متفاوت است. این هم از همان دست کارهاست.
آخرهای شب بود، که طرح اولیهاش را نوشتم... چند ماه گذشت از آن شب؟ یادت هست؟