حسادت،...
از صبح امروز که بیدار شدم دارم به این واژه فکر می‌کنم؛ فقط و فقط به خاطر شنیدن صدای سیلویا و امانوئله از اتاقشون که داشتند ریز ریز می‌گفتند و می‌خندیدند؛
حسادت،...
حسادت از کمبود می‌آد؟ از نبودن می‌آد؟ از نداشتن می‌آد؟ از دلتنگی می‌آد؟ از عقده می‌آد؟
نمی‌دونم! برای من منشاء حسادت هرچیزی باشه، مطمئناً عقده و کمبود روانی نیست؛ یعنی با خودم کنار آمده‌ام و هم ظرفیت‌ةای خودم را می‌شناسم هم قابلیت‌هام رو و تا حد خیلی زیادی، نقطه‌ضعف‌هام رو هم می‌شناسم.

حسادت،...
برای من حسادت از خالی بودن می‌آد؛ از وقتی چیزی رو که باید داشته باشی، نداری. 

خنده‌های دم صبح و شوخی‌ها و سربه‌سر گذاشتن های دونفره‌ای که به نظرم لذتبخش‌تر از هر با هم بودنیه از خود اون با‌هم خوابیدن ها و بیدار شدن ‌ها و مخلفاتش جذاب‌تر و دوست‌داشتنی تره. 

حسادت،...
امروز که از خواب بیدار شدم اولین صداهایی که شنیدم از اتاق سیلویا بود؛ نمی‌فهمیدم چی می‌گفتند و به چی می‌خندیدند، اما هرچه بود به طرز غم‌انگیزی حسادت‌بار بود.