مینویسم...
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
نُتها انگار هرکدام واژهای هستند، کلامی، حرفی، و باید بدانی کِی چه حرفی را بزنی؛ چه موقع چه کلامی، چه زمانی چه واژهای؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
نُتها انگار هرکدام واژهای هستند، کلامی، حرفی، و باید بدانی کِی چه حرفی را بزنی؛ چه موقع چه کلامی، چه زمانی چه واژهای؛
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
کاش دنیای کلام هم به همین سادگی ِ جهانِ صداها بود و حرفها میآمدند خودشان را در ته ذهنت جا میکردند و تو تنها رابطی بودی میان این دنیا و آن یکی دنیا.
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
نُتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
یکی از استادهای آهنگسازیام میگفت: «موقع نوشتن موسیقی، حواست تنها به نُتها نباشد! به یاد داشته باش که گاهی اوقات، سکوت ارزشش خیلی بیشتر از صدها نتی است که روی کاغذ میآوری.»
مینویسم و مینویسم و مینویسم؛
سکوتها را یکی پس از دیگری ثبت میکنم:
سیاه، سفید، چنگ،...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۲۱ ساعت 14:22 توسط امیر
|