زیمرمان
پانزده سالم بود؛ یک سال بیشتر یا کمترش را یادم نیست. همان حوالی اولین شناختها بودم و او اولین پیانیستی بود که شناختم؛ که با او غولهای موسیقی را شناختم؛ ویدئو آن روزها تا این اندازه بیارزش نبود و فیلم کنسرت بهترین ارکسترهای جهان را دیدن یعنی ورود به دروازهء بهشت. آرزوی امیر نوجوان این بود که روزی اجرایی از این پیانیست را از نزدیک ببیند؛
وقتی دیشب مارش عزای شوپن را مینواخت، به یاد آن آرزویی افتادم که ته صندوقچهء خاطراتم گم شده بود و به کل فراموش کرده بودم که چقدر برای مهم بود از نزدیک گوش دادن به اجرای کسی که پیانو را برایت رنگآمیزی میکرد.
وقتی دیشب مارش عزای شوپن را مینواخت، به یاد آن آرزویی افتادم که ته صندوقچهء خاطراتم گم شده بود و به کل فراموش کرده بودم که چقدر برای مهم بود از نزدیک گوش دادن به اجرای کسی که پیانو را برایت رنگآمیزی میکرد.
موهایش و ریشهایش کاملاً سفید شده بودند و با ان جوان خوش قیافهای که در نوجوانیهایم شناخته بودمش خیلی فرق داشت اما برق چشمهایش، حرکت ابروهایش و قدرتی که در انگشتانش وجود داشت، همان بود.
دیشب به یاد آوردم برآورده شدن آرزوهای انسان گاهی اوقات چقدر عجیب و به طرز مسخرهای ساده میشود؛ که چقدر آدم فراموش میکند چه میخواسته؛ که چقدر راحت از یاد میبریم و گم میشویم در تو در توی راههایی که ما را هر روز از خودمان و از همدیگر دورتر و دورتر میکند؛ تو در تویی که روزی در کمال بی رحمی به یادت میآورد چقدر میخواستی...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۶ ساعت 18:37 توسط امیر
|