همان حرفهای همیشگی!
همان وعده های دایمی!
همان خوشبینی های سطحی!
همان، همان، همان ندیدن ها، نگفتن ها و نشنیدن ها...

خسته ام از این تقلای دایمی، از این سیر بی پایان در گذشته، از این فرورفتن در خاطره ها و یادها... در بودها و نبودها!

باید شکست و گذشت و رفت...
باید طرحی نو در انداخت، از این مُرداب درونی خلاص شد، آفتاب را رفیق شد، دوستی ها را ارج گذاشت و خود را دریافت؛ تا بدانی کجای این داستان ایستاده ای و چه کرده ای و چه می خواهی.

دنیای من به کَندن و رفتن خو گرفته است. به من دل نبند، که ماندنی نیستم...