این روزها به نظریهء الگوها در روانشناسی فکر میکنم؛ اینکه ناخودآگاه دایم از یک الگوی خاص و یکسان پیروی میکنم؛ اینکه اگر تجربیات گذشته ام را یکی یکی کنار هم بگذارم و از بالا به همه شان نگاه کنم ممکن است در نظر اول سر تا پا متفاوت باشند ولی در عمق همگی یکسان هستند.
همان الگوی همیشگی، همان ساده نگری، همان احساسی برخورد کردن، همان فرارکردن از مسئولیت، همان و همان و همان...

و این مساله به شدت میترساندم چون نمیدانم کجای کار را اشتباه میکنم که آخر کار وقتی به عقب نگاه میکنم تنها چیزی که میبینم این است که در برخورد با متفاوت ترین انسان ها و اتفاق ها آخر کار همه شان یکسان بودند و نه چیزی تغییر کرده نه نتیجهء متفاوتی به بار آمده.

این منم!