چندگانه نویسی پس از چند روز...
همیشه انگار، وقتی چیزی را بیش از حد به خودت نزدیک میدانی، در واقع دورترین است؛ میخواهم بگویم، وقتی در مدتی نزدیک به پنج سال با خودت حس میکنی این «مخلوق»، تافتهای است جدا بافته و حسی است به غایت نزدیک، شاید جایی ایرادی وجود داشته که نمیفهمیدیاش؛ که انگار این نزدیکی نه از روی یکی بودن با تو که از فرط دوری بیشاز اندازهاش از تو بوده که به آن رنگ و بویی دیگر بخشیده.
***
این روزها پُرم از صدا؛ روزهء سکوت گرفتهام، نه تلفن را جواب میدهم، نه حرفی میزنم. ارتباطم محدود شده به اساماس و احیاناً ایمیل؛ خودم را ایزوله کردهام، در تنهایی و سکوت تا کمی با خودم روراست و بیپرده روبهرو شوم اما دریغ از لحظهای آرامش؛ که انگار درون کلهام پُر است از حرف، از صدا، از موسیقی؛ گیر کردهام میان شاخ و برگهایی که روزی رنگ زندگیام بودند و امروز جز بیخوابی و ناآرامی چیزی برایم ندارند. این همه صدا آخر چطور در این حجم، گم شده که امروز تعقیبم میکنند؟
چرا نمیتوانم در آرامش ِ «هیچ» کمی با خودم خلوت کنم و صدایی نباشد تا درونم را متلاطم کند؟ این همه صدا را چطور باید تحمل کنم؟ آیا واقعاً دیوانه شدهام؟
***
روحم پریشان است؛ چروک خورده، تَرَک برداشته، مچاله شده انگار؛ خلاصه یک مرگیاش شده و نمیدانم چکارش باید بکنم تا صاف شود و آرام گیرد؛
روحم خسته است از صدا، از فکر، از دوری، از نیستی...
روحم عصبانی است از این همه «چرا»ي بدونِ جواب...
روحم احتیاج به استراحت دارد...
روحم کلافه است و خوب میداند این کلافگیها و سردرگمیها انگار هیچوقت تمام نخواهند شد.
***
هر روز را با این امید به شب وصل میکنم که «خواب»، امروز را با تمام دردهایش تمام میکند و فردا شاید، تنها شاید، روز دیگری باشد؛ مرگ، این زندگی را کی تمام خواهد کرد، نمیدانم؛ اما خدا کند واقعاً پس از آن، روز دیگری نباشد و این تکرار کابوسها، همینجا، روی همین کرهء خاکی تمام شود.
***
این روزها پُرم از صدا؛ روزهء سکوت گرفتهام، نه تلفن را جواب میدهم، نه حرفی میزنم. ارتباطم محدود شده به اساماس و احیاناً ایمیل؛ خودم را ایزوله کردهام، در تنهایی و سکوت تا کمی با خودم روراست و بیپرده روبهرو شوم اما دریغ از لحظهای آرامش؛ که انگار درون کلهام پُر است از حرف، از صدا، از موسیقی؛ گیر کردهام میان شاخ و برگهایی که روزی رنگ زندگیام بودند و امروز جز بیخوابی و ناآرامی چیزی برایم ندارند. این همه صدا آخر چطور در این حجم، گم شده که امروز تعقیبم میکنند؟
چرا نمیتوانم در آرامش ِ «هیچ» کمی با خودم خلوت کنم و صدایی نباشد تا درونم را متلاطم کند؟ این همه صدا را چطور باید تحمل کنم؟ آیا واقعاً دیوانه شدهام؟
***
روحم پریشان است؛ چروک خورده، تَرَک برداشته، مچاله شده انگار؛ خلاصه یک مرگیاش شده و نمیدانم چکارش باید بکنم تا صاف شود و آرام گیرد؛
روحم خسته است از صدا، از فکر، از دوری، از نیستی...
روحم عصبانی است از این همه «چرا»ي بدونِ جواب...
روحم احتیاج به استراحت دارد...
روحم کلافه است و خوب میداند این کلافگیها و سردرگمیها انگار هیچوقت تمام نخواهند شد.
***
هر روز را با این امید به شب وصل میکنم که «خواب»، امروز را با تمام دردهایش تمام میکند و فردا شاید، تنها شاید، روز دیگری باشد؛ مرگ، این زندگی را کی تمام خواهد کرد، نمیدانم؛ اما خدا کند واقعاً پس از آن، روز دیگری نباشد و این تکرار کابوسها، همینجا، روی همین کرهء خاکی تمام شود.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۰۲ ساعت 21:1 توسط امیر
|