نامه نگاری ها ۳
سلام رفیق چطوری؟
هنوز شارونا می ری؟
من اینجا یه کافه گیر آوردم به اسم پاپاگایو (طوطی) که یکی از پیشخدمت هاش به اسم مارک عین رضای کافه شاروناست. منم گاهی تنهایی می رم باش گپ می زنم. البته به بامزگی رضا نیست ولی مثل اون خون گرمه.
من اینجا تقریبا هر روز کلاس دارم و کلی کار سرم ریخته ولی تونستم یه مدیاتک گیر بیارم و هر چند روز یه بار می رم چند تا سی دی موسیقی و فیلم می گیرم. اصولا خوبه بد بم نمی گذره، کلاس ها خوبه، چند برابر ایران کار می کنم و حس احمقانه که پیدا کردم اینه که دارم ایران رو دوباره کشف می کنم! البته این به معنای تجدید علاقه یا حس دلتنگی نیست( حالا حالا ها قصد برگشتن ندارم)، ولی یه جور میل به منعکس کردن اونچه که در اینجا می گذره برای بچه هایی که اون جان و در عین حال کشف دوباره همه اون چیزهایی که در طی این سال ها اتفاق افتاده.
زمان کش می یاد و هر بار که بر یک رویداد گذشته متمرکز می شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته اش رو از دست می ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می شه. می دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی شیم، تکرارشم نمی کنیم. بهش بعد می دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می کردیم وقتی براین باور بودیم که رویداد ها رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد افق آینده اش رو با خودش داره، وفقط از این افقه که میشه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فردا هه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می کنه! کافی برگردی به نوشته های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن. برای فهم این حرف باید کند ذهن بود، باید در تفسیر و فهم رویدادها تعلل کرد. باید مثل " خنگِ شاگرد" نامجو، "همیشه در مراجعه " بود.
سلام عابد عزیز
خوندن این نامهت خیلی خوشحالم کرد... نه فقط واسه اینکه "تو" نوشته بودیش که بیشتر به این خاطر که این بحثی که تو پاراگراف دوم نامهت کرده بودی مدتیه که الان شده یکی از دغدغه های ذهنیم.... یکی از دلایلی که اسم وبلاگ رو عوض کردم هم همین بود. پسر تو مگه علم غیب داری؟
باورت نمیشه ولی نه فقط تو یادداشت های خودم که گاهی اوقات تو یادداشتهای چند تا از دوستام هم که دقیق میشم گاهی اوقات باورم نمیشه و حس میکنم انگار یه چیزایی هست که اون زمان هم بوده و من نمیدیدم و درک نمیکردم و میدونی خنده دار کجاست؟ که بر عکس اون چیزی که همه بهش معتقدند، هر چی ازش فاصله میگیری لامصب پر رنگ تر و واضح تر میشه و انگار اون حسه است که داره روحت رو به بازی میگیره و تازه بعد از این همه وقت یه چیزایی رو میفهمی که خودت هم شاخ در میاری عین بز!
راستش مدتیه که درگیر زمان شدم... از خنده دار ترین موردی که بخوای تصورش رو بکنی مثل یه فیلم یا داستان تخیلی تا دقت کردن به چیزی مثل بعد چهارم اینشتین و مسالهی روح و حرکت تو زمان. واقعاً فکر میکنم که به قول رضا شارونا دارم روانی میشم!!! یه جورایی راستش خوشحالم که نیستی... وگرنه بحثش رو باهات باز میکردم و میشد کابوس زندگیم. خیلی سربسته بهت بگم که واقعاً ذهنم رو مشغول خودش کرده و گاهی اوقات نمیفهمم تو چه بعدی از زمان و مکان دارم قدم میزنم یا گاهی فکر میکنم حرفی که الان داره از دهنم میاد بیرون رو قبلن یکی گذاشته تو مخم که من بگم... نه مثل این ایده های معمولی... نه مثلاً اینکه من الان وقتی میگم "چقدر جالبه که داره بارون میاد" دقیقاً یه ماشین زرد باید از جلوم رد بشه و یه مرد با ریش سیاه خم بشه از روی زمین کاغذی رو برداره و یه پسر جوون از روزنامه فروش یه سیگار وینستون بخره.... و همهی اینا تو کسری از ثانیه اتفاق میاقته و من هم از دو ثانیه قبل میدونستم که اتفاق میافته.... بحث دژاوو و این حرفا نیست... یه حسیه که خیلی قوی تر از این صحبت هاست. فکر کنم همینطور ادامه بدم سر از امین آبادِ کرمونا در بیارم.
راستی، دارم برمیگردم ایتالیا. فکر کنم ماکزیمم دو هفته دیگه تهران باشم و بعدش میرم سر خونه و زندگیم. راستش دلم واسه خونهم و خیابونای تنگ و تار و پر از مه کرمونا تنگ شده.
وقتی بیام حتماً باید یا تو یه سر بیای پیشم یا من بیام اون طرفا....
اینجا هر بار که میرم شارونا جات خالیه پسر... همهش با رضا صحبتت هست و همیشه به یادتیم. جالبه که یه قرار وبلاگی با بعضی از بچه ها گذاشتیم و یکشنبه ها اونجا دور هم جمع میشیم و مثلاً از 3 بعد از ظهر تا 9 و 10 میشینیم به حرف زدن و گپ زدن و شر و ور گفتن و من هم طبق معمول گاهی اوقات ترمز شوخی هام میبره و دل یکی رو میشکونم... من رو که میشناسی!!
مواظب خودت باش! (یاد یکی از دوستام افتادم که هر وقت این رو بهش میگفتم ازم تشکر میکرد واسهی یادآوری کردن و میگفت: خوب شد گفتی وگرنه یادم میرفت از خودم مواظبت کنم و میرفتم زیر ماشین!)
قربانت
امیر
پی نوشت بی ربط: اندرونی با یادداشتی از بانو فخرالملوک به روز شد!
پی نوشت باز هم بی ربط: بیست سال بعد... هم به روز شد. فکرش رو بکنید بیست سال بعد امیر قلعهنویی وبلاگ نویس شده باشه!