خب اگر قرار باشه هر چیزی سر جای خودش باشه، طبیعتاً جذابیت خودش رو از دست می‌ده؛ اگر هم از دست نده دستِ کم از جذابیتش کم می‌شه! اگر به این اصل اعتقاد داشته باشید متوجه می‌شید که مثلاً یه سورپرایز پارتی برای تولد فلان دوست و آشنا رو باید چند روز زودتر از موعد مقرر برگزار کنید تا طرف به هیچ وجه بویی نبره از اینکه قضیه چیه. این می‌شه سورپرایز واقعی!

قضیه اینه که پست قبلی این وبلاگ مبنی بر اینکه بنده قراره موسیقی رو ول کنم و برم دنبال نویسندگی دروغ سیزده بود ولی خب چند روز زودتر از روز سیزدهم گفته شد تا جنبهء سورپرایزی قضیه یه کمی بیشتر بشه وگرنه اولاً که بنده نه هیچ داستان کوتاه یا بلندی نوشته‌ام و نه اساساً قصد دارم بنویسم و نه اصولاً راه و رسم نویسندگی رو آنچنان بلدم و نهایت تراوشات مغز بنده (البته اگر مغزی در کار باشه!) همین چهار کلوم حرفیه که تو این وبلاگ می‌نویسم و چند نفری از دوستان می‌خونند و گاهی اوقات لطفی هم بهمون دارند، وگرنه ما رو چه به این گُنده‌ چیزی‌ها.

البته کامنت های پست قبلی واقعاً در نوع خودشون جالب بودند و چیزهای زیادی از تک تکشون یاد گرفتم! چه اونایی که تشویق کردند چه اونایی که بهت زده شدند چه اونایی که منع کردند!
به هر حال آگاه باشید: کسی که تو راه موسیقی قدم بذاره دیگه ازش بیرون نمیاد؛ اعتیادی که کار موسیقی میاره به نظر من متاسفانه یا خوشبختانه درمان ناپذیرترین اعتیاده. کسی که طعم آشنایی با این دنیای عجیب و غریب رو داشته باشه و توش غرق بشه واقعاً نمی‌تونه این لذت رو تو هیچ چیز دیگه‌ای پیدا کنه و همین می‌شه که من برای بار هزارم اعلام می‌کنم که موزیسین جماعت اساساً یکی دو تخته از بقیهء انسان های نرمال کم داره چون چیزهایی رو می‌بینه که بقیه نمی‌بینند. نه اینکه بخوام بگم کارمون خیلی درسته؛ اتفاقاً گاهی اوقات این مساله خیلی زجرآور می‌شه و آدم دلش می‌خواد کاش می‌تونست یه کم مثل بقیه باشه و مثل اونا از زندگی لذت ببره!

اینه که پست قبلی رو جدی نگیرید و آگاه و مطلع باشید که نگارندهء این سطور، همچنان با سرسختی و کله شقی در راه موسیقی قدم برمی‌دارد و به هیچ وجه سودای نویسندگی ندارد!

پ.ن: البته خب معمولاً چیزی که توی روز سیزده گفته بشه خیلی نمی‌تونه قابل اعتماد باشه. به هر حال سیزدهم فروردینه و دروغش دیگه! شما یعنی حرفهای بالا رو باور کردید؟