زبانِ بی زمانی
دخترک میگوید: ولی بازش کردی! دستبندت رو باز کردی و گذاشتی کنار. رسمش این نبود.
نمیفهمد چرا؛ و من به چراغ مطالعهء روزی میزم خیره ماندم، که روی نوشته هایم نور می بارد، که کمک میکند تا بنویسم، تا خلق کنم، تا با زبانِ بی زمانی، روی کاغذهایی پُر از پنج خط موازی درد و شادی و غم و امید و یاس و تمام این صفات متضاد و همراه را با هم بیرون بریزم.
چراغ مطالعه ای که دستبندی قدیمی به رنگ سبز به ان بسته شده. همین است که هنوز به منِ دور افتاده از زمان و مکان نیرو میدهد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ساعت 12:40 توسط امیر
|