گاهی اوقات لحظه هایی پیش میاد که آدم دوست داره هیچ وقت تمومی نداشته باشه. مثل اون ۴-۵ دقیقه ای که امروز صبح برام اتفاق افتاد. دلم میخواست تو همون بار کوچیک و گرم و نرم کنار پنجره به نشستنم ادامه می دادم و اون حس بی نظیر تمومی نداشت. دوست داشتم مجبور نبودم قهوه ام رو زود بدم پایین و شال و کلاه کنم به طرف کلاس. دوست داشتم همونجا کنار پنجره میموندم و موسیقی ای که گوش میکردم تا ابدیت ادامه پیدا میکرد و میخوند
These are the days of our lives
 و من تو اون همه حس پر از زیبایی غرق شده، باقی میموندم و میرفتم به روزهایی که اومدند و رفتند و جز یه خاطرهء ساکت چیزی ازشون نمونده. دوست داشتم زیر نور ضعیف آفتابی که از لای درختهای کنار پنجره خودش رو مهربونانه میریخت رو سرم به نشستنم ادامه میدادم و چشم هام رو میبستم و حضور داشتن تو لحظهء حاضر رو با تموم وجودم تجربه میکردم و واقعاً حس میکردم که
These are the days of our lives

خیلی کم پیش میاد که "در لحظه زندگی کردن" رو تجربه کنم. همیشه یا تو آینده و خیالبافی هستم یا تو گذشته و نوستالژی و وقتی مثل امروز صبح بدون هیچ دلیلی برای یه مدت کوتاهی حس میکنم که به هیچ جا تعلق ندارم و خودم هستم و چند تا شاخهء درخت و زردی آفتاب و یه موسیقی بی نظیر، اون موقع است که مطمئن میشم هنوز چیزهای قشنگی هستند که آدم بخواد به خاطرشون زندگی کنه و از این بی تفاوتی خاکستری برای چند دقیقه هم که شده جدا بشه.  

-----------

کمی بی ربط ولی این موسیقی ارزش هزار بار شنیدن پشت سر هم رو داره.... Neffa - Passione