امروز که برای نهار خوردن رفته بودم سلف، یکی از دوستای آهنگسازم رو دیدم. جانکوزیمو رو چند ساله میشناسم. از همون سال اولی که اینجام و کلاً با هم موزیکولوژی رو شروع کردیم. الان البته اون درسش تموم شده و داره دوره های دیگه ای رو میگذرونه.

بعد از نهار برای خوردن قهوه رفتیم به کافه توبینو. باهاش از این ترانه ها صحبت کردم و براش توضیح دادم چقدر این مقدمه اش داره اذیتم میکنه. براش گفتم که کل کار رو تو ذهنم دارم و میشه گفت نزدیک به 90 درصدش کاملاً تو مغزم هست و خورده کاری های تزیینیش و سازبندی و به قول موتسارت “خرچنگ قورباغه هاش” مونده که بنویسم! ولی نمیدونم کلاً کار رو چطور باز کنم. یعنی نقطهء شروعی که بشه روش کار کرد ندارم. بهم گفت که اون همیشه برای تموم کردن و نقطهء پایان کارهاش مشکل داره و من گفتم من دقیقاً میدونم پایان این ترانه ها چه جوری هستند و چیزی که آزارم میده اینه که نمیدونم چطور شروع کنم و به قولی چه Openning براش در نظر بگیرم.

تو خنده و شوخی بهم گفت “تو که میدونی چطوری قراره تمومش کنی، شاید بد نباشه همون ایدهء پایان رو یه جورایی برای شروع به کار بگیری!”

پوفففف! همه چیز معلوم شد. ایدهء عالی ایه به خصوص اینکه پایان اولین ترانه خیلی شبیه به پایان آخرین ترانه هست که سیکل پنج تایی رو کامل میکنه.

[...]

همین الان میخوام بشینم به نوشتن.[...]
این بار میخوام کاملاً به حافظه ام اعتماد کنم. همیشه برای نوشتن یه کار جدید، اول طرح ریزی اولیه میکردم و بعد عین نقشهء راهنما از اون طرح برای جلو بردن کار استفاده میکردم ولی این بار میخوام بدون هیچ پیش نویسی از همون اول شروع کنم به ارکستر نویسی. نمیدونم چقدر میتونه سخت باشه ولی باید یه بارهم که شده به صورت جدی و برای کاری که برام خیلی مهمه اینو تجربه کنم.

این متن نهم اسفند امسال، یعنی ۴ روز پیش نوشته شده.