تو این مدتی که ایران هستم، یا شاید بهتر باشه بگم از سه هفتهء قبل به این طرف پنجشنبه ای نیست که به ذوق خریدن هفته نامهء اعتماد از خواب بیدار نشده باشم. گذشته از اینکه کلاً هفته نامهء خوندنی و جالبیه بیشتر از همه داستان های مینیمالیستی سروش صحت یکی از مهم ترین دلایل برای این علاقهء شدید الوصف من شده!

بهتون پیشنهاد میکنم حتماً این سه داستان رو بخونید و اگر دوست دارید لذت بیشتری ببرید به ترتیب بخونید:

داستان اول
داستان دوم
داستان سوم

اول داستان ها رو بخونید و بعد ادامهء این یادداشت رو!
داستان اول به طرز خیره کننده ای عجیبه و یه جور غیرقابل باور بودنِ بی نظیری توش هست که در عین حال باعث میشه خواننده اش با وجود بهتی که از خوندن آخرین کلمه هاش داره بتونه اون لحظه رو حس کنه. نمیدونم؛ یه جور عجیبی زیباست.
داستان دوم هم انگار یه جور ادامهء همون داستانه و تا حدی میشه گفت همون بهت رو ایجاد یکنه ولی نه به اندازهء قبلی.
داستان سوم البته دیگه اون کوبندگی رو نداره و میشه گفت تا حدی عاشقانه است و همین عدم حضور کوبندگی و ایجاد بُهت، که باعث میشه با اون دو تای قبلی کاملاً فرق داشته باشه، خودش بزرگترین بهتِ این داستانه!! چون خواننده ای که پیگیر بوده (مثل من که بلافاصله بعد از خرید روزنامه جلوی همون دکه ایستادم به خوندن این داستان!) و منتظر یه اتفاق هست این بار هیچ چیز غیرمترقبه ای پیدا نمیکنه و همین یه جورایی خودش جالبه. این شوک، این بار یه جور دیگه وارد میشه!