مطالعه می کنیم ... 3
توی فاصله ای که از بار می رفتم به لابی کافه، راستش کمی خجالت کشیدم از این که دارم قهوه چی گری می کنم و برای این و آن؛ آب یا هر زهر مار دیگری می برم. حالا می خواهد کافی شاپ خودم باشد یا کافی شاپ نکبت یک آدم نکبت دیگر که هر چقدر دل خودش بخواهد توی [قهوه] تُرکِ تان شکر می ریزد و فکر می کند چون صاحب کافه است، حق دارد [قهوه] تُرکِ تان را آن قدر شیرین کند که خودش دوست دارد شیرین باشد.
واقعش؛ چون فرحناز آن جا نشسته بود، پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه من باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام. کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است که رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی، شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آن که چیزی فرو میکنی توی شکم شان - حالا هر چه میخواهد باشد - پول خوبی بهت می دهند. اما بابت این که مغزشان را پر کنی؛ پهن هم بارَت نمی کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حدّ کافی پُر هست و همین طوری هم، خیلی چیز حالی شان می شود که از سرشان هم زیاد است.
واقعش؛ چون فرحناز آن جا نشسته بود، پیش خودم خجالت کشیدم و بغض راه گلویم را گرفت. وگرنه من باکم نیست که من باید چه کاره باشم اما چه کاره ام. کجا باید باشم اما کجا هستم. و خیلی وقت است که رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پُر کنی، شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.
چون بابت آن که چیزی فرو میکنی توی شکم شان - حالا هر چه میخواهد باشد - پول خوبی بهت می دهند. اما بابت این که مغزشان را پر کنی؛ پهن هم بارَت نمی کنند. لابد؛ چون فکر می کنند به حدّ کافی پُر هست و همین طوری هم، خیلی چیز حالی شان می شود که از سرشان هم زیاد است.
---------
کافه پیانو - فرهاد جعفری - نشر چشمه - 3600 تومان
مرتبط با نویسندهء این کتاب: وب-سایت گفتمگفت
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۳/۲۶ ساعت 14:58 توسط امیر
|