امروز - کافه M &M - داخلی - ساعت 19.00
سپیده: ببین امیر! اینکه الان من و تو نشستیم تو این کافه و داریم با هم قهوه میخوریم و (...)شعر میگیم راحت به دست نیومده که من بخوام راحت از دستش بدم!
من: میفهمم! ولی این دلیل کافی ایه برای برگشتن و ادامه دادن؟
سپیده: آره! این فقط یه مثاله؛ حالا خودت بگرد ببین چند تا نمونهء اینجوری داریم!
من: میدونی که من آدم ناسیونالیستی نیستم!
سپیده: یادمه که بودی!
من: آره. تا تهش هم رفتم! پارسال رو یادته که؟ اما الان دیگه اون طوری فکر نمیکینم!
سپیده: خب؟
من: الان به این فکر میکنم که کجا میتونم مفید تر باشم! اگر چشم پزشک یا دندونپزشک یا ... بودم شاید حتا میرفتم تو آفریقا تا بتونم به چهار نفر کمک کنم!
سپیده: حالا که نیستی چکار میکنی؟
من: همین! حالا باید سعی کنم تو زمینهء کاری ِ خودم حداقل به چهار نفر کمک کنم. اینکه آدم بخواد بره و قید همه چیز رو بزنه شاید برای خیلی ها خوب باشه؛ اما من ترجیح میدم اینجا باشم. اینجا بزرگ شدم، اینجا ریشه دارم، اینجا رو دوست دارم، به اینجا عادت دارم و هیچ جایی مثل اینجا از نظر فرهنگی مشکل دار نیست. چرا من یه گوشه اش رو بر ندارم؟ چرا تو یه گوشه اش رو بر نداری؟
سپیده: ولی هنوز هم ناسیونالیستی!
من: نه! این ناسیونالیسم نیست! من به هیچ چیز اینجا و هیچ جای دنیا افتخار نمیکنم. به هیچ ایرانی و افغانی و ژاپنی و ایتالیایی هم افتخار نمیکنم! اینا همه اش یه جور جبر جغرافیاییه و من و تو خیلی تصادفی اینجا به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. ولی همین باعث شد به اینجا عادت کنیم و دوستش داشته باشیم!
سپیده: خودت داری دم از کمک میزنی!
من: من اینجا خیلی بهتر و بیشتر میتونم مفید باشم تا توقلب اروپا! اونجا خیلی آدم ها هستند و خیلی مشکل ها نیستند! اما اینجا خیلی مشکل ها هستند و خیلی آدم ها نیستند!
سپیده: خیلی خودت رو آدم حساب میکنی!
من: بذار من هم مثل اون دوستت که میخواد در آینده نوبل ِ فیزیک رو ببره اینطوری فکر کنم! به کجای دنیا برمیخوره؟ همین باعث میشه رگه های امید هنوز باقی بمونند!
سپیده: این خوبه!
من: میفهمم! ولی این دلیل کافی ایه برای برگشتن و ادامه دادن؟
سپیده: آره! این فقط یه مثاله؛ حالا خودت بگرد ببین چند تا نمونهء اینجوری داریم!
من: میدونی که من آدم ناسیونالیستی نیستم!
سپیده: یادمه که بودی!
من: آره. تا تهش هم رفتم! پارسال رو یادته که؟ اما الان دیگه اون طوری فکر نمیکینم!
سپیده: خب؟
من: الان به این فکر میکنم که کجا میتونم مفید تر باشم! اگر چشم پزشک یا دندونپزشک یا ... بودم شاید حتا میرفتم تو آفریقا تا بتونم به چهار نفر کمک کنم!
سپیده: حالا که نیستی چکار میکنی؟
من: همین! حالا باید سعی کنم تو زمینهء کاری ِ خودم حداقل به چهار نفر کمک کنم. اینکه آدم بخواد بره و قید همه چیز رو بزنه شاید برای خیلی ها خوب باشه؛ اما من ترجیح میدم اینجا باشم. اینجا بزرگ شدم، اینجا ریشه دارم، اینجا رو دوست دارم، به اینجا عادت دارم و هیچ جایی مثل اینجا از نظر فرهنگی مشکل دار نیست. چرا من یه گوشه اش رو بر ندارم؟ چرا تو یه گوشه اش رو بر نداری؟
سپیده: ولی هنوز هم ناسیونالیستی!
من: نه! این ناسیونالیسم نیست! من به هیچ چیز اینجا و هیچ جای دنیا افتخار نمیکنم. به هیچ ایرانی و افغانی و ژاپنی و ایتالیایی هم افتخار نمیکنم! اینا همه اش یه جور جبر جغرافیاییه و من و تو خیلی تصادفی اینجا به دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. ولی همین باعث شد به اینجا عادت کنیم و دوستش داشته باشیم!
سپیده: خودت داری دم از کمک میزنی!
من: من اینجا خیلی بهتر و بیشتر میتونم مفید باشم تا توقلب اروپا! اونجا خیلی آدم ها هستند و خیلی مشکل ها نیستند! اما اینجا خیلی مشکل ها هستند و خیلی آدم ها نیستند!
سپیده: خیلی خودت رو آدم حساب میکنی!
من: بذار من هم مثل اون دوستت که میخواد در آینده نوبل ِ فیزیک رو ببره اینطوری فکر کنم! به کجای دنیا برمیخوره؟ همین باعث میشه رگه های امید هنوز باقی بمونند!
سپیده: این خوبه!
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۴/۱۲ ساعت 0:38 توسط امیر
|