چیزهایی که نگفتم!
با خانوم دکتر اومدیم کافه سارا.
براش سی دی "نگاه اولیس" رو آوردم و همراه با نت های آخرین کارم میدم بهش (این خانوم دکتر داستانِ ما پیانیست خوبی هم هست و قراره این کار رو ببینه و یه کم تو اصلاحش کمکم کنه!). بهش میگم: "این مالِ خودم بوده...."
خانوم دکتر سری تکون میده و لبخندی میزنه. دخترک برمیگرده بهم میگه: "آخه چرا نرفتی یه دونه نوش رو براش بگیری خسیس؟"
تعجب میکنم. خانوم دکتر میخنده! بهش میگم: "از روی خسیسی نیست. به نظر من این خیلی بیشتر ارزش داره!"
دخترک میگه: "همون! به نظر تو!!! چرا اینطور فکر میکنی؟ الان به نظر میاد که یه سی دی تو خونه داشتی و گوشش کردی و حالا میدیش به یکی دیگه. تازه طلبکار هم هستی که این کار ارزشش بیشتره؟"
به خانوم دکتر نگاه میکنم که آروم سی دی رو برمیگردونه تا پُشتش رو بخونه. آروم به دخترک میگم: "ببین! من با خیلی از چیزهایی که دارم یه ارتباط عاطفی برقرار میکنم."
میگه: "میدونم! عین همون کامپیوترت....تازه براش اسم هم گذاشتی!"
میگم: "آره! وقتی یه سی دی رو که تا این اندازه دوست دارم میدم به یه نفر دیگه دلیل بر این نیست که آدم خسیسی هستم. همین الان هم میتونم برم یه نوش رو واسه خودم بخرم. اما اون نوئه دیگه اونی نیست که باید میبود. من حتی به اجسام هم وابسته میشم. برای همین اون آدم باید خیلی ارزشمند باشه تا بهش این سی دی رو که الان دو هفته است صبح تا شب دارم گوش میکنم هدیه بدم و خوشحال هم باشم برای این هدیه دادن."
دخترک چیزی نمیگه. آروم لیوان آبش رو برمیداره و یه جرعه ازش میخوره.
خانوم دکتر تازه توی کاغذِ داخل سی دی رو میخونه که روش نوشته شده:
"برای روزهایی که تنهایی ...."
براش سی دی "نگاه اولیس" رو آوردم و همراه با نت های آخرین کارم میدم بهش (این خانوم دکتر داستانِ ما پیانیست خوبی هم هست و قراره این کار رو ببینه و یه کم تو اصلاحش کمکم کنه!). بهش میگم: "این مالِ خودم بوده...."
خانوم دکتر سری تکون میده و لبخندی میزنه. دخترک برمیگرده بهم میگه: "آخه چرا نرفتی یه دونه نوش رو براش بگیری خسیس؟"
تعجب میکنم. خانوم دکتر میخنده! بهش میگم: "از روی خسیسی نیست. به نظر من این خیلی بیشتر ارزش داره!"
دخترک میگه: "همون! به نظر تو!!! چرا اینطور فکر میکنی؟ الان به نظر میاد که یه سی دی تو خونه داشتی و گوشش کردی و حالا میدیش به یکی دیگه. تازه طلبکار هم هستی که این کار ارزشش بیشتره؟"
به خانوم دکتر نگاه میکنم که آروم سی دی رو برمیگردونه تا پُشتش رو بخونه. آروم به دخترک میگم: "ببین! من با خیلی از چیزهایی که دارم یه ارتباط عاطفی برقرار میکنم."
میگه: "میدونم! عین همون کامپیوترت....تازه براش اسم هم گذاشتی!"
میگم: "آره! وقتی یه سی دی رو که تا این اندازه دوست دارم میدم به یه نفر دیگه دلیل بر این نیست که آدم خسیسی هستم. همین الان هم میتونم برم یه نوش رو واسه خودم بخرم. اما اون نوئه دیگه اونی نیست که باید میبود. من حتی به اجسام هم وابسته میشم. برای همین اون آدم باید خیلی ارزشمند باشه تا بهش این سی دی رو که الان دو هفته است صبح تا شب دارم گوش میکنم هدیه بدم و خوشحال هم باشم برای این هدیه دادن."
دخترک چیزی نمیگه. آروم لیوان آبش رو برمیداره و یه جرعه ازش میخوره.
خانوم دکتر تازه توی کاغذِ داخل سی دی رو میخونه که روش نوشته شده:
"برای روزهایی که تنهایی ...."
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۴/۲۱ ساعت 23:19 توسط امیر
|