تبلیغ می کنیم 7
همیشه آرزوم بوده بعد از مرگم، جسدم رو بسوزونند. از زیر خاک رفتن و سنگ قبر داشتن و نوشته های جانسوز و بعضاً احمقانهء روی سنگ قبر ها همیشه بدم اومده. اما خب؛ از اونجایی که تو مملکتی بسیار آزاد و باز زندگی میکنیم و دموکراسی و انسان گرایی یکی از ارزشمندترین دستاوردهای دولتِ ایران در حال حاضر به حساب میاد، مطلع شدیم که حتی بعد از مرگمون هم اختیار جسدمون رو نداریم و به زور هم که شده باید باز بریم زیر خاک تا شاید رستگار بشیم. اینه که آرزو کردم تو غربت بمیرم تا این دردسر یه کمی کمتر بشه... اونجا شاید خاکسترمون رو بتونند بریزند تو دریای مدیترانه یا آدریاتیک یا حتی همین رودخونهء "پو" بغل دستِ خودمون*!!
چیزی که میخواستم بنویسم اصولاً یه بحث متفاوته اما وقتی سر صحبتِ مرگ و این حرفها باز شد نمیدونم چرا یهو این داغ دوباره تازه شد و فکر و ذهنم ناخودآگاه رفت سمتِ این آرزوهای دست نیافتنی!!!
کمک کردن به دیگران و زندگی بخشیدن بهشون شاید یکی از زیباترین کارهای ممکن باشه. اینکه آدم بدونه اگر تو کل مدت عمرش (خودم رو میگم... به کسی بر نخوره!) هیچ کار مفیدی نکرده و خری آمد و خری زیست و خری هم رفت، دستِ کم بعد از مرگش شاید بتونه به درد کسی بخوره؛ اینکه آدم انقدر شانس داشته باشه که تو شرایط مرگ مغزی قرار بگیره و بتونه بعضی از اعضاش رو به آدم دیگه ای هدیه بده؛ تصور اینکه اهدای کلیه، یا قلبِ من بتونه یه زندگی رو نجات بده باعث میشه فکر کنم اگر توی این چند ده سال زندگی، کمتر برای دور و بری هام فایده ای داشتم حداقل بعد از مرگم میتونم کسی رو نجات بدم (البته من که نه! اون جراحی که عمل پیوند اعضا رو انجام میده، داره این کار مهم رو به سرمنزل مقصود میرسونه).
این شد که وقتی با این سایت آشنا شدم و یه کم توش سیر و سیاحت کردم، بلافاصله رفتم و مراحل ثبت نام رو انجام دادم تا کارتش رو داشته باشم و همیشه با خودم حملش کنم تا اگر اتفاقی برام افتاد و خداوند منان رضایت داد تا با بردنِ من آرامش رو به جمعی هدیه بده(!) رضایت خودم رو بابت اهدای بعضی از اعضای بدنم که قابلیت پیوند زدن و هدیه کردنشون وجود داره اعلام کرده باشم.
اینه که دیدم اگر کسانی هستند که اینجا رو میخونند و با من تا حدی هم عقیده هستند بد نیست یه سری به این سایت بزنند و وقتی مطالبش رو خوندند اگر دوست داشتند، ثبت نام کنند. البته این مساله کاملاً شخصیه و خیلی ها هم هستند که به طور کلی با این فلسفه موافق نیستند. اونها خب مسلماً نمیرن حتا این سایت رو باز کنند! زور که نیست! مخاطبِ امروز من اون دسته نیستند.
*رودخونهء پو از پایین ِ کرمونا، شهری که من توش زندگی میکنم میگذره و به نوعی مرز طبیعی ِ بین حومهء کرمونا و پیاچنتزا به حساب میاد.