در کافه مرکزی
امیر: میدونی؟ من به یه سری نشونه های عجیب و غریبی که تو زندگی روزمره مون اتفاق میافته تا حدی اعتقاد دارم.
آرتمیس: میفهمم!
امیر: البته منظورم چیزایی که کوئیلو میگه نیست ها.... یعنی شایدم باشه ولی من دنباله روی اون نظریه به طور صرف نیستم.
آرتمیس: یعنی چی؟
امیر: مثلاً پیش میومد یه سری مواقعی که تو خونه بودم و حالم خیلی خوب نبود میزدم بیرون و یه کم سعی میکردم از خودم بیام بیرون و از بالا به خودم و محیط دور و برم نگاه کنم.
آرتمیس: آها....!
امیر: اینجور وقتا گاهی اوقات یه سری چیزهای خیلی ساده میتونند یه پیغام خاصی رو بهت منتقل کنند. یه جوریه که اصلاً قابل درک نیست. خیلی وقتها هم اصلاً چیزی نمیبینم، یعنی پیغامی هم دریافت نمیکنم از طبیعت.
آرتمیس: چرا؟
امیر: نمیدونم! شاید چون انقدر تو بحر این مطلب فرو میرم که "باید" بالاخره یه اتفاقی بیافته که کور میشم و نمیتونم اصل اون پیغام رو ببینم؛ یا شاید اصلاً قرار نیست که ببینم.
آرتمیس: میفهمم چی میگی. یعنی یه جورایی میتونم حسّش کنم.
امیر: مثلاً یادمه یه بار رفته بودم شهر کتاب. یکی از دوستام همون وسط مسط ها زنگ زد برای احوالپرسی و اینکه میخوام چکار کنم و از این حرفها. منم گفتم که احتمالاً میخوام بعد از اینکه درسم تموم شد برگردم ایران و اونم کلی فحش بارم کرد که تو دیوانه ای و خری و نمیفهمی و از این حرفها و منم کلی استدلال و حرف که آقاجون، دلم میخواد اگر قراره جایی مفید باشم بهتره که اینجا باشم. اونجا به اندازهء کافی انسانهای مفید هستند.
آرتمیس: یادمه اینو نوشته بودی.
امیر: آره. البته اون مالِ یکی دو روز قبل از اون نوشته هه بود.
آرتمیس: یادمه وقتی خوندم با خودم گفتم این پسره حالا فکر میکنه مگه کی هست؟! (خنده!)
امیر: آره. میدونم که همچین چیزی میتونست برداشت بشه. اما منظور من اینه که قرار نیست من یه کار بزرگ انجام بدم. قراره تو روندی قرار بگیرم که زیر یه گوشه ای رو حتی خیلی کوچیک بگیرم تا شاید در آینده یه تاثیری بذاره. شاید هم نذاره!
آرتمیس: میدونم. شوخی میکنم!
امیر: بلافاصله بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم و اومدم یه آژانس بگیرم... آخه کلی خرید کرده بودم... آره... اونجا پیاده روش پله پله بود. همین که ایستاده بودم تا راننده بیاد یهو حس کردم یه دستی اومد رو شونه ام و آروم یه فشاری داد. وقتی برگشتم دیدم یه پیرمردی بدون اینکه ازم حتی اجازه بگیره و یا چیزی بگه دستش رو گذاشته رو شونه ام و داره سعی میکنه با کمک من از اون سطح نابرابر بیاد پایین. وقتی هم که اومد پایین و رفت، نه تشکری کرد و نه من اصلاً انتظار تشکری داشتم. برام انگار یه تایید بود. انگار بدون اینکه کسی بفهمه، اون پیرمرد با همون حرکت ساده اش داشت من رو تایید میکرد و همین برام یه دنیا ارزش داشت. جالبه که بقیهء پله ها رو بدون کمک کسی، خودش رفت پایین!
آرتمیس: میفهمم چی میگی.... خوب میفهمم چی میگی!
آرتمیس: میفهمم!
امیر: البته منظورم چیزایی که کوئیلو میگه نیست ها.... یعنی شایدم باشه ولی من دنباله روی اون نظریه به طور صرف نیستم.
آرتمیس: یعنی چی؟
امیر: مثلاً پیش میومد یه سری مواقعی که تو خونه بودم و حالم خیلی خوب نبود میزدم بیرون و یه کم سعی میکردم از خودم بیام بیرون و از بالا به خودم و محیط دور و برم نگاه کنم.
آرتمیس: آها....!
امیر: اینجور وقتا گاهی اوقات یه سری چیزهای خیلی ساده میتونند یه پیغام خاصی رو بهت منتقل کنند. یه جوریه که اصلاً قابل درک نیست. خیلی وقتها هم اصلاً چیزی نمیبینم، یعنی پیغامی هم دریافت نمیکنم از طبیعت.
آرتمیس: چرا؟
امیر: نمیدونم! شاید چون انقدر تو بحر این مطلب فرو میرم که "باید" بالاخره یه اتفاقی بیافته که کور میشم و نمیتونم اصل اون پیغام رو ببینم؛ یا شاید اصلاً قرار نیست که ببینم.
آرتمیس: میفهمم چی میگی. یعنی یه جورایی میتونم حسّش کنم.
امیر: مثلاً یادمه یه بار رفته بودم شهر کتاب. یکی از دوستام همون وسط مسط ها زنگ زد برای احوالپرسی و اینکه میخوام چکار کنم و از این حرفها. منم گفتم که احتمالاً میخوام بعد از اینکه درسم تموم شد برگردم ایران و اونم کلی فحش بارم کرد که تو دیوانه ای و خری و نمیفهمی و از این حرفها و منم کلی استدلال و حرف که آقاجون، دلم میخواد اگر قراره جایی مفید باشم بهتره که اینجا باشم. اونجا به اندازهء کافی انسانهای مفید هستند.
آرتمیس: یادمه اینو نوشته بودی.
امیر: آره. البته اون مالِ یکی دو روز قبل از اون نوشته هه بود.
آرتمیس: یادمه وقتی خوندم با خودم گفتم این پسره حالا فکر میکنه مگه کی هست؟! (خنده!)
امیر: آره. میدونم که همچین چیزی میتونست برداشت بشه. اما منظور من اینه که قرار نیست من یه کار بزرگ انجام بدم. قراره تو روندی قرار بگیرم که زیر یه گوشه ای رو حتی خیلی کوچیک بگیرم تا شاید در آینده یه تاثیری بذاره. شاید هم نذاره!
آرتمیس: میدونم. شوخی میکنم!
امیر: بلافاصله بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم و اومدم یه آژانس بگیرم... آخه کلی خرید کرده بودم... آره... اونجا پیاده روش پله پله بود. همین که ایستاده بودم تا راننده بیاد یهو حس کردم یه دستی اومد رو شونه ام و آروم یه فشاری داد. وقتی برگشتم دیدم یه پیرمردی بدون اینکه ازم حتی اجازه بگیره و یا چیزی بگه دستش رو گذاشته رو شونه ام و داره سعی میکنه با کمک من از اون سطح نابرابر بیاد پایین. وقتی هم که اومد پایین و رفت، نه تشکری کرد و نه من اصلاً انتظار تشکری داشتم. برام انگار یه تایید بود. انگار بدون اینکه کسی بفهمه، اون پیرمرد با همون حرکت ساده اش داشت من رو تایید میکرد و همین برام یه دنیا ارزش داشت. جالبه که بقیهء پله ها رو بدون کمک کسی، خودش رفت پایین!
آرتمیس: میفهمم چی میگی.... خوب میفهمم چی میگی!
-----------
پ.ن: این مکالمه کمی تا قسمتی واقعی است! اگر باور نمیکنید از خودِ آرتمیس بپرسید!!!!
پ.ن ۲: فکر نکنید در اون ملاقات فقط ما حرف زدیم و ایشون نگاه کردند! ایشون هم به اندازه ای که از یه خانوم انتظار میره حرف زد و ما نیوش کردیم! شاید بخشی از صحبت های ایشان در آیندهء نزدیک به دور در همین مکان مقدس به زیور طبع آراسته شود. باشد تا همگان رستگار شوند! آمین!
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۵/۰۹ ساعت 1:17 توسط امیر
|