مقدمه شماره ۱ در سی مینور: گاهی اوقات تو زندگی یه تصمیمی میگیری و خب، با سختی هاش دست و پنجه نرم میکنی و حالا خوب یا بد اون رو به سرانجام میرسونی یا اصولاً وسط کار ولش میکنی یا هر چیز دیگه ای!
مقدمه شماره ۲ در لا مینور: گاهی اوقات همهء دنیا جمع میشن تا بهت بگن "آقا جان؛ نکن این کار رو! آخر و عاقبت نداره!" و تو گوش نمیکنی و سرت میخوره به سنگ و میمونی با یه عالمه سوال بی جواب و یه کوله بار از تجربه!
مقدمه شماره ۳ در دو ماژور: گاهی اوقات هم هست که اصولاً نمیخوای کاری رو شروع کنی چون ازش میترسی. ولی وقتی سعی میکنی ترسه رو بزنی کنار و شروعش کنی انگار همهء دنیا جمع میشن تا کمکت کنند.

مقدمهء پیش از متن در لا مینور: بارها برام پیش اومده که وقتی تصمیمی گرفتم با موانعی مواجه شدم که باعث شدند قدرتم رو یک جا ذخیره کنم و از روش بپرم و برم جلو، و بارها هم اتفاق افتاد که ته دلم از کاری که انجام میدادم راضی نبودم و هیچوقت هم اتفاقی نمیافتاد تا بفهمم که اصولاً نباید اون کار رو انجام بدم و بعدش هم که حکایت سر است و سنگ و تجربه های پس از آن!

متن اصلی در لا ماژور: چند روزیه که شروع کردم به نوشتن کاری که از نوروز ۸۳ تا الان تو ذهنم باهاش درگیر بودم و بارها طرح زدم و ولش کردم و دوباره دست گرفتمش و باز بی خیالش شدم و همیشه بهانه های رنگارنگ و جور واجور بودند که ازم انرژی لازم واسه ادامهء کار رو میگرفتند. ولی این بار شروعش کردم و برعکس اون چیزی که تصور میکردم خیلی راحت تر از اونی که می باید، دارم مینویسمش. البته ذخیره شدنِ این همه نت و صدا و درگیری های هر روزهء من با این موسیقی (دست کم تو ذهن خودم!) شاید باعث شده که خیلی از جاها انگار از قبل میدونستم که چه چیزی رو باید کی و چطور استفاده کنم.
به هر حال کار، راحت تر از اونی که انتظار داشتم شروع شد و ترسم از نوشتن برای همچین حجمی از ارکستر سمفونیک (چیزی در حد ارکستر های غول پیکر سمفونی های مالر) ریخت.

چند روز پیش رفته بودم به شهر کتاب برای گرفتن یک منبع سازشناسی و دو سه پارتیتور برای مطالعه و آنالیز. هرچقدر دنبال یکی دو تا از کارهای مالر گشتم، چیزی پیدا نکردم. اصولاً چون فضای کار به شدت نزدیک به کارهای مالر هست (دستِ کم از نظر سازبندی و ارکستر) دوست داشتم یه مطالعهء دوباره روی بعضی از کارهاش و به خصوص رو قسمت هایی که برای گروه کر نوشته، داشته باشم. اما چیزی پیدا نکردم و دست از پا درازتر برگشتم خونه.

دیشب با آرتمیس و شرمین و امیر رفته بودیم کافه شارونا و وسط صحبت هامون،  امیر از توی کیفش پارتیتور سمفونی ۲ مالر رو درآورد و گذاشت جلوم. میدونست که عاشقانه کارهای مالر رو دوست دارم. ازش خواهش کردم این کتاب رو واسه یه هفته بهم قرض بده که اونم با کمال میل (امیدوارم البته!) پذیرفت. از دیشب تا حالا دارم با خودم فکر میکنم چطور شد که خیلی اتفاقی قرار دیشب شکل گرفت و خیلی اتفاقی امیر اون کتاب رو شاید تو کیفش همراهش داشت و خیلی اتفاقی به درخواست من جواب مثبت داد تا انگار بدون اینکه خودش هم متوجه باشه یکی از بزرگترین کمک ها رو بهم کرده باشه واسهء ادامه دادن و نوشتنم. برای نوشتن بخش گروه کر ِ کارم، به شدت به مطالعهء این سمفونی از مالر احتیاج داشتم. فقط و فقط هم همین سمفونی و نه هیچ کار دیگه ای از مالر!!

اینجاست که نشانه ها رو میبینی، و مطمئن میشی از راهی که توش قرار گرفتی و کاری که باید انجامش بدی.
دیروز به آرتمیس هم میگفتم؛اگر این کار رو بنویسم شاید چیزی عوض نشه و اتفاقی هم نیافته؛ ولی اگر ننویسمش مطمئناً چیزی عوض نمیشه و اتفاقی هم نخواهد افتاد. این رو مطمئنم!