مطالعه می کنیم 17
هر وقت که موقع رفتن به مهدکودک از نهر آب رد میشدیم تو به تکاپو میافتادی و سنگی چیزی در آب میانداختی. یک بار یک بطری آب میوهی خالی پیدا کردی و آن را هم در نهر آب انداختی و من هیچگاه حتی یک بار هم سعی نکردم که مانع این کارهایت بشوم و تو در این لحظهها اجازه داشتی که هر کاری را که دلت میخواست بکنی. وقتی به مهدکودک میرسیدیم در بیشتر اوقات پیش از خداحافظی با من، با عجله به طرف بقیهی بچه ها میدویدی و چنان عجله داشتی که آدم فکر میکرد این تو هستی که زمان کمی برایت باقی مانده نه من؛ و این تصور غیرعادی و عجیبی است که اغلب به نظر میرسد افراد پیر وقت بیشتری دارند تا بچهها که یک عمر زندگی در پیش رویشان است.
دختر پرتقالی - یوستاین گاردر - ترجمهی مهوش خرمیپور - کتابسرای تندیس - ۲۵۰۰ تومان
----------------------
پی نوشت بی ربط: اندرونی به روز شد.
پی نوشت بی ربط تر: کمی با موسیقی با مطلبی دربارهء موسیقی فیلم آواز گنجشک ها به روز شد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۸/۰۵ ساعت 10:18 توسط امیر
|