چند روز پیش بود که داشتم داستان کوتاهی رو با ترجمهء خیلی خیلی بدی می‌خوندم و با خودم فکر می‌کردم چطور آدم می‌تونه انقدر بی توجه به همچین مسالهء مهمی باشه. در واقع آدم فقط با خوندن یک ترجمهء خیلی بد می‌تونه بفهمه مترجم خوب یعنی چی.

دو سه روز پیش بود که نازنین برام نوشت که بالاخره شاخ غول رو شکونده و کار ترجمهء داستان کوتاهی رو که از ایتالیایی به فارسی دستش گرفته بود بالاخره تموم کرده و گذاشتتش توی این وبلاگ که می‌تونید برید و بخونید. به نظرم داستان نسبتاً جالبی اومد و ترجمهء نازنین هم خیلی روون و خوب بود. البته نمی دونم؛ اگر من بودم شاید لحن صحبت رو کلاً عامیانه می‌کردم چون به نظرم نویسنده خیلی ساده داره به مسائل نگاه می‌کنه و حرف می‌زنه. شاید هم مال این باشه که زیادی خودم رو درگیر وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کردم و عادت کردم به اینطور نوشتن و خوندن.
به هر حال من از خوندن این داستان خوشم اومد و شما رو هم تشویق می‌کنم که حتماً بخونید و نظرتون رو برای نازنین بنویسید. نازنین آدم منطقی و انتقاد پذیریه و مطمئناً اگر بی غرض ازش انتقاد هم بشه، با روی باز گوش می‌کنه و مطمئنم که خیلی هم براش مهمه. از تعریف و تمجید الکی هم اصلاً خوشش نمیاد اینه که خیلی به خودتون زحمت ندین. اگر هم دوست ندارید نظری بنویسید (حالا به هر دلیلی) فقط براش بنویسید که داستان رو خوندید، همین. شاید همین که آدم حس کنه کاری که انجام داده یه مقدار مخاطبی رو به هر حال برای خودش جمع کرده کافی باشه.

البته این فقط یه شروعه و حس می‌کنم اگر این خانوم با این همه پشتکار و اطلاعات و هوشی که داره و با این همه علاقه‌ای که به ادبیات ایتالیایی داره و با اون تسلطی که من خودم تضمینش می‌کنم*، اگر اون صدا و سیمای لعنتی رو یه کم بی‌خیال بشه و این کار رو جدی تر دنبال کنه خیلی به جامعهء ادبی ایران می‌تونه خدمت بزرگی بکنه.
این فقط نظر منه و هیچ ارزش دیگه ‌ای نداره!

بفرمایید اینجا و داستان کارت پستال رو بخونید!

* من وقتی وبلاگ ایتالیایی نازنین رو دیدم باورم نمی‌شد که این وبلاگ رو کسی می‌نویسه که فقط چند ماه توی ایتالیا موقتی زندگی کرده... یکی از معدود مواقعی که کم آورده بودیم و احساس حسادت سراپای وجودمان را در نوردیده بود همان موقع بود!!!!