It's a Beautiful Day
کل زمانی که پاراگراف بالا توصیف کرد، رو موسیقی کویین همراهی میکرد. یه جورایی انگار صدای فردی گره خورده به اون روزها و تمام خاطرات ریز و درشت و بد و خوبش که الان وقتی با این فاصلهء زمانی دو ساله بهش نگاه میکنم باورم نمیشه که این "من" بودم که اون روزها رو میگذروند!
یادم نمیره اون روزی رو که از خونه زدم بیرون تا آروم آروم تو اون هوای گرگ و میش دم صبح، وقتی بارون شدیدی داشت میومد و رطوبت تو هوا موج میزد و تک و توک آدمایی که از خونههاشون زده بودند بیرون با اون شال گردن های گره زده و کلاه ها و دو تا دستی که یکیشون کیف رو حمل میکرد و اون یکی چتری رو گرفته بود بالای سر، با خودم فکر میکردم چرا بارون اینجا اصلاً به قشنگی بارون تهران نیست. انگار نه انگار هر جا که روی آسمان همین رنگ است.
اون موقع وقتی فردی میخوند:
It's a beautiful day
The Sun is shining
I feel food
And No one's gonna stop me now
یه نگاه به آسمون گرفتهء میلان مینداختم و با خودم فکر میکردم فردی داره حسابی به ریشم میخنده.
امروز صبح، بعد از بارون زیبای دیشب که انگار روح آدم رو جلا میداد، آی پاد و هدفون جدیدم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. هوا عالی بود. بی هدف واسه خودم شروع کردم به راه رفتن سر صبح هم بود و کسی از خونهش نزده بود بیرون. به هر حال یه شب جمعه است و مردم خب میخوان روز جمعه رو بخوابند لابد!
آره؛
وقتی آی پاد رو روشن کردم و تنظیمش کردم رو سلکشنی که خودم از کارهای گروه کویین زده بودم، اولین آهنگ همون آهنگ بالا بود... حس خوشبختی خیلی حقیره برای بیان کردن وجدی که تو وجودم خودم پیدا کرده بودم. حس میکردم اون موقع، همون دو سال پیش، تو اون روز بارونی دم صبح، و وقتی هنوز مستی بطری خالی شدهء قبلی تو کلهم بود و هدفم از بیرون زدن از خونه فقط فرار از خودم بوده، اگر اون جمله ها تا اون اندازه بار حقارت رو روی دوشم نگذاشته بودند، الان این حس جدید رو نمیتونستم به خوبی درک کنم.
آره،
الان، بعد از بارونی که اومد و تموم اون گرد و غبار شهر رو شُست، واقعاً خورشید میدرخشه!
این بار دیگه هیج تمسخری تو صدای فردی نبود.
پی نوشت کاملاً مربوط: درخشیدن خورشید را مدیون تو هستم؛ که مهربانی در مقابلت کم میآورد.