این عادت به ننوشتن به نظر خیلی از مورخین، یکی از ویژگی های ما شرقی هاست. البته منظورم از نوشتن، وبلاگ نویسی نیست؛ دوباره حالا یکی پیدا نشه یه وقت فکر کنه منظورمون این چیزهاست. منظورم ثبت کردنِ کارهای جدیه!
نمی‌دونم چطور انقدر به طور غریزی به حافظهء خودمون اعتماد داریم که به خصوص وقتی داریم یه کاری که احتیاج به خلاقیت فراوان و تمرکز زیادی داره رو انجام می‌دیم، بدون توجه به اینکه امکان داره یه روزی همهء این آنالیز ها و تجزیه و تحلیل ها رو از یاد ببریم، فقط تو ذهن خودمون شروع می‌کنیم به خیالپردازی و فکر می‌کنیم که همه چیز رو به راهه.

دقیقاً همینه که باعث می‌شه مثلاً من با دیدن شعری که دارم روش کار می‌کنم (از عید ۱۳۸۳!) یهو یه چیزی به ذهنم بیاد و حس کنم یه جا توی خط ملودی‌اش باید یه تغییراتی بدم اما حوصلهء نوشتنش رو ندارم و به قول شیرازیا انگار ک.و.ن.م نمی‌شه بشینم و حالا وسط بیا و بگیر و ببندی که این روزها ماشالله وقت و اعصاب واسه‌مون نذاشتند، بشینم به نوشتن و خط زدن و اصلاح کردن. می‌سپارمش به حافظه و یا علی مدد می‌زنم به رگ بی‌خیالی! این می‌شه که چند روز بعد و از اونجایی که حافظهء من از جیب شما هم پاک تره، می‌مونم که اون چیزی که چند روز پیش اومده بود به ذهنم اصلاً چی بود؟ یا اصلاً مربوط به کدوم‌یکی از اون شونصد تا کاری بود که سالهاست دارم فقط بهشون فکر می‌کنم؟
آره؛
اینجاست که یادم می‌افته خیلی جاها خونده بودم که عادت به ننوشتن و ثبت نکردن بین شرقی ها خیلی عادی و طبیعی بوده و همه چیز شفاهاً و سینه به سینه منتقل می‌شده! حالا اینکه این مساله چقدر به تقویت حافظه کمک می‌کرده و بیشتر همون مورخ ها متفق القول بودند که به همین دلیل مغز این دسته از آدما چقدر بهتر کار می‌کرده دیگه بحثش جداست!

خلاصه که این مساله چند وقتیه یه کم ذهنم رو به خودش مشغول کرده و نمی‌دونم اساساً خوبه که ما اینطوری هستیم یا نه!
البته منظورم شما نیستیدها... شما خیلی هم بچهء خوب و گلی هستید. منظورم اون دسته از انسانهای شرقیه که مثل من دیوونه هستند. نه! نه! نگران نباشید؛ عده‌مون زیاد نیست. شما خودتون رو ناراحت نکنید. شما آخر با برنامه هستید، شما اندِ نوشتن و ثبت کردن هستید؛ شما اصلاً خودتون یه پا آلمانی هستید. اوکِی؟